بايگانی‌ وب‌نوشت

میترا و ماتریس واقعیت دروغین- بخش دوم, پایانی

تریسی آر. توایمن:

هنگام تحقیق درباره او.تی.او چیزهایی دیدم که به جز اعضای این گروه شاید کمتر از ده نفر در جهان آنها را دیده باشند. وقتی مشغول به تحقیق درباره مناسک و مراسم الیستر کراولی, و کیمیاگری که سالها است فکر مرا مشغول کرده و سعی در سر در آوردن از داشته ام پرداختم, با مواردی از استفاده از خون و اعضای بدن انسان و همینطور روح او روبرو شدم. ادعایم این نیست که سازوکار این تکنولوژی جادویی را کاملاً فهمیده ام, اما نشانه ها و سمبل های موجود در این مناسک و دستورالعمل ها را شناسایی کرده ام. آنچه دریافته ام این است که این مناسک و دستورالعمل ها از خلق جهانی جدید و تخریب جهانی که اکنون در آن به سر می بریم حرف می زنند. به عبارتی, می توان به این صورت هدف این مناسک را توضیح داد: شکستن دیوارهای زندانی که اکنون در آن قرار گرفته ایم, به نحوی که در جریان این رهایی, زندانی که از آن آمده ایم تخریب شود. معتقدم دستورالعمل های سرّی و رمزیی را یافته ام برای تبدیل شدن به خدای خود. روند تبدیل شدن به خدا می تواند منجر به شکستن یا به اسارت در آوردن جهانی شود که از آن آمده ایم.

images

یکی از نمونه مراسمی که به راحتی می توان بررسی کرد مراسم اعتدال خدایان است که اعضای او.تی.او به جا می آوردند. نوشته هایی از الیستر کراولی در اینباره به جا مانده است؛ نوشته هایی درباره خلق یک کوتوله از طریق انجام جادوی جنسی است. معمولاً این خلق کردن با کمک نوعی تولد غیر طبیعی انجام میشود. از نظر کراولی قدرتمند ترین روش تولد, باردار کردن از راه مقعد و متولد شدن از راه مقعد بود. وقتی الیستر کراولی صحبت از تولد از مقعد میکند, صحبت از تولد جهانی جدید می کند.

فکر نمیکنم پاسخی برای این پرسش وجود داشته باشد که آیا زیستن در یک زندان خوب است یا بد. پاسخ به این پرسش بستگی به موقعیت پاسخ دهنده دارد. اگر بیرون از این زندان باشی گویی شیشه ای با عروسکها  و منظره درون آن داری که سرگرمت می کند. اگر درون این گوی باشی و ناگهان دریابی که آنچه اطراف تو است دروغین است شاید چندان از اینکه درون گوی هستی خوشحال نشوی.

post-apocalyptic-snowglobe

فکر میکنم جهانی که توسط خدا خلق میشود, یا جهانی که خدا ترک میکند تا به موقعیتی بالاتر صعود کند, میتواند مانند یک ماشین یا باتری تولید انرژی مورد استفاده قرار بگیرد. این اتفاقی است که اکنون بر ما میرود. انرژی از جهان ما به بیرون مکیده میشود و به کسی بیرون از جهان ما داده میشود. بنابراین ما از این دیدگاه برده هایی بیش نیستیم. اما فکر نمیکنم هیچ راهی برای فرار از این زندان و بردگی وجود داشته باشد, جز مبتلا کردن کسی دیگر به همین شرایط.

یکی از مفاهیمی که در تمام اساطیر یونانی مربوط به خلقت یافته ام و تقریباً در تمام اساطیر مربوط به خلقت در سایر فرهنگ های کهن نیز یافت میشود, و علاوه بر این, در تمام متون و تصاویر مربوط به کیمیاگری هم قابل مشاهده است این است که دوره هایی وجود دارد که یونانی ها عصر می نامند. هر یک از این عصرها یا دوران ها خدایی عمده دارد که بر همه امور مسلط است. در اساطیر یونانی در آغاز اورانوس و گایا را داریم, یا آسمان و زمین را. سپس اورانوس و گایا از هم جدا میشوند و در فاصله ای که بین شان ایجاد میشود, دوره های دیگر ایجاد می شوند. اورانوس در جریان جدا شدن از جفتش تخت قدرت را از دست میدهد.

1024px-Aion_mosaic_Glyptothek_Munich_W504

اجازه دهید بدون بیش از حد طولانی شدن این بحث در اینباره کمی بیشتر توضیح دهم.  اورانوس و گایا در آغاز یک موجود دوجنسی هستند که مدام در حال آمیزش جنسی و تولید فرزند است. این فرزندان در رحم نیمه مونث این موجود دوجنسی قرار دارند اما نمیتوانند خارج شوند. بر اساس داستان های اساطیری یونان, اورانوس از این وحشت دارد که یکی از فرزندانش قدرت را از او برباید و به همین دلیل اجازه تولد به فرزندانش نمیدهد. گایا به زحل یا کرونوس, یکی از فرزندان درون رحمش کاردی میدهد تا پدر خود را اخته کند. به این ترتیب زحل بر پدر خود, اورانوس غلبه میکند. آسمان و زمین از هم جدا میشوند و با این جدایی خلقت ما ممکن میشود. اگر این دو بار دیگر به هم بپیوندند هستی ما از میان خواهد رفت.

اطلس که یکی از تیتان ها بود تنبیه شد و مجازات او این بود که آسمان را بر فراز زمین نگه دارد. پس در ابتدا دوران تیتان ها را داریم با سلطنت کرونوس. از این دوران با نام عصر طلایی صحبت میشود. سپس زئوس زحل را از قدرت برکنار میکند و تیتان ها در تارتاروس زندانی میشوند. طبق این داستان ها تیتان ها هنوز در تارتاروس, جایی زیر پای ما یا درون زمین زندانی هستند.

800px-Atlas_Santiago_Toural_GFDL

سوالی که برای من پیش آمد این بود که در دوران المپ یا دوران سلطنت زئوس, آیا هیچ کس اقدام به برکنار کردن زئوس از قدرت کرد؟ بخشهایی از اساطیر یونان به آپولو به عنوان وارث زئوس اشاره میکنند. آپولو یک خورشید-خدا بود. مسیحیت همواره با پرستش خورشید مقایسه می شود, مسیح خورشید تلقی میشود یا در نقاشی های مسیح تصویر خورشید و اشعه هایش پشت سر او دیده میشود. مناسبتهای مسیحی منطبق است بر جشن ها و مناسبتهای آئین های مشرکانه پیشین, مخصوصاً آئین های مربوط به اعتدال های بهاری و پاییزی و انقلاب های تابستانی و زمستانی. آنچه به نظر من رسید این بود که شاید جایگاه خدای اصلی به جایگاه خورشید تشبیه شده و دوران ها یا عصرهای مختلفی داریم که طی آن کس دیگری نقش خورشید را ایفا میکند.

در آثار داستانی یا فیلمهایی که بر اساس کیمیاگری ساخته شده یک چیز موضوعیت عمومی دارد: هفت آرکان که کنترل جهان ما را در دست دارند کشته میشوند و سپس دوباره خلق میشوند. انسانهایی هستند که روح این خدایان را در بدن خود مأوی داده اند و کشته میشوند. سپس استاد کیمیاگر با آمیختن خون و بدن آنها و جدا کردن روحشان, به تغییر دادن بدن آنها میپردازد و در نهایت بدنهایی جدید خلق میکند که میزبان ارواح کسانی باشد که در آغاز این روند قربانی شدند. ماه نو و خورشید نو خلق میشوند که شاه و ملکه جهان جدید هستند و پنج تن دیگر یا پنج سیاره کلاسیک دیگر را متولد میکنند. ارواح خدایان را فریب میدهند و به بدنهای انسانی روی زمین میکشند, آنها را به تله می اندازند و قربانی میکنند تا بتوانند جهانی جدید خلق کنند. امکان دانستن اینکه عملاً به این شکل جهانی جدید خلق کرده اند یا نه برای ما وجود ندارد. ممکن است خلق کرده باشند و ما اکنون ساکنین آن جهان باشیم. من این موضوع را به این شکل تصور میکنم که میتوان در جهانی زندگی کرد و جهان هایی دیگر درون و بیرون از جهان محل سکونت خود خلق کرد. در این حالت دریافتن اینکه درون جهانی قرار داری یا بیرون آن بسیار مشکل میشود. بیرون یا درون بودن امری نسبی میشود و از نقطه ای به بعد, تعیین درون و بیرون بودن یا بالا و پایین بودن غیرممکن میشود. چگونه ممکن است زحل خدای بلند مرتبه ترین بخش آسمان ها باشد اما در عین حال در تارتاروس که زیر پای ما قرار دارد زندانی شده باشد؟ تنها راه حلی که به نظر من رسید این بود که آنچه در خاطره فرهنگ ما باقی مانده مرور کنیم, وقایع را به ترتیب زمانی تنظیم کنیم و آنها را همچون لایه ای بر فراز لایه دیگر انباشته کنیم.

Singer_Sargent,_John_-_Atlas_and_the_Hesperides_-_1925

به این ترتیب ما در حال حاضر بر فراز تارتاروس قرار داریم که باقیمانده دوران طلایی, یا به عبارتی, باقیمانده جهانی دیگر را در خود دارد. هر کس که زیر انباشتی از چیزهای دیگر قرار دارد قاعدتاً بار نگه داشتن آنچه بالاتر از او است را بر دوش میکشد و به نظر من موضوع اطلس و نگه داشتن آسمان بر شانه هایش اشاره به همین موضوع دارد. بخشی از برده بودن ما حاصل اجبار به بر دوش کشیدن بار چیزی است که بر فراز ما قرار گرفته است.

هرگز به فکر شما رسیده که این جهان یک ماشین ناکارامد است؟ این همه تلاش و کار نتیجه ای به دست میدهد که درخور تلاش به کار رفته نیست. ناکارامدی این ماشین و ناچیز بودن بهره حاصله از آنچه در آن صرف میکنیم برای من نشانه ای است دال بر اینکه کسی بالاتر از ما مشغول مکیدن شیره جهان ما است.

داستانی درباره تارتاروس وجود دارد که از سه زن صحبت میکند که مجازات شان این است که هر یک کوزه ای را حمل کنند که سوراخی در کف دارد و در نتیجه محتویات این کوزه ها مدام از آنها نشت می کند. ناکارامدی جهان ما نشان میدهد که نشتی به بیرون وجود دارد, اما این نشت و ناکارامدی همه بخشی از طراحی جهان ما بوده است.

2b5dda76e71c345f1819d63808c80b65--inspirational-artwork-inspiring-art

پایان

Advertisements

کمونیسم و سوسیالسم, زائیده کیمیاگری و بانکداری شوالیه های معبد- بخش پنجم, پایانی

اجازه دهید نگاهی به مراحل عمل کیمیاگری به روایت فلامل در کتاب او, کتاب ابراهیم یهودی, داشته باشیم: یکی از تصاویر محوری که در این کتاب آمده شمایل کرونوس یا زحل است همراه با مرکوری (عطارد). در این تصویر زحل یا پدر زمان با سمبل ساعت شنی دیده میشود. کرونوس خدای زمان است, خدای حاکم بر گذشت زمان خطی, خدای علت و معلول, و از همین رو با مرگ ارتباط مستقیم دارد. در تمثیلهای کیمیاگری هر سیاره معرف یک فلز است و کرونوس یا زحل معادل سرب شناخته میشود.

4.png

تصویر برگرفته از کتاب کیمیاگری با عنوان کتاب ابراهیم یهودی

سیاره عطارد (مرکوری) با فلز جیوه یا اصطلاحاً سیماب مرتبط است. جیوه از این جهت سیماب نامیده میشود که نقره ای رنگ است و در دمای محیط به حالت مایع دیده میشود. این ویژگی ها همچنین به خدای رومی با همین نام نسبت داده میشد, مرکوری که غالباً با کلاه و صندلهای بالدار تصویر میشود. به جز چند استثنا, رومی ها معمولاً مرکوری را مردی جوان و جست و خیزگر نشان میدادند که به چابکی میدود و با کمک پوشش خاصش به هوا می جهد و به همین دلیل پیامهایی بین زمین و آسمان را رد و بدل میکند.

در تصویر مورد بحث ما مرکوری عصای مارنشان خود را رو به زحل تکان میدهد, چنانکه گویی میخواهد کنترل او بر مرگ و زندگی را باطل کند. زحل داس به دست در پی قطع پاهای مرکوری است. فلامل این تصویر را به عنوان مرحله ای از روند تغییر ماهیت ماده توصیف کرده است. وقتی «جیوه (مرکوری) فلاسفه» به سرب اضافه میشود, جدا شدن عصاره طلا از سرب اتفاق می افتد, اما به قیمت ثابت شدن جیوه و از دست رفتن حالت مایع آن. اجازه دهید ببینیم این تمثیل کیمیاگری در اقتصاد امروز ما چگونه تفسیر میشود.

در سیستم مالی ما به نظر میرسد پول از باد هوا تولید شده. اما در واقعیت از چیزی ساخته شده که قابل لمس نیست: وقت؛ مخصوصاً کار انسان که با کمک زمان محاسبه میشود. آنچه اتفاق افتاده این است که جوانی که سمبلش مرکوری است, برای پدر زمان (زحل) قربانی میشود تا طلا تولید شود, یا چیزی مشابه طلا. مرد جوان و پر جست و خیز زمین گیر شده, قدرت پرواز از او گرفته شده, و مانند یک برده یا اسیر به زمین دوخته شده است.

به خاطر این رابطه مصنوعی و اجباری بین پول و وقت, و به خاطر جادوی سیستم وام دهی ذخیره کسری, اکنون پول میتواند بسته به وقت بیشتر یا کمتر شود. منظور از این عبارت این است که کل مقدار پول در گردش بسته به سرعت جابجایی آن در سیستم تغییر میکند. هر چه سریعتر از یک دست به دست دیگر جابجا شود, یعنی هرچه سرعت جابجایی آن بیشتر باشد, حجم آن بیشتر میشود. هرچه پول بیشتری توسط بانک تولید شود, خدمات و کالاهای بیشتری باید تولید شود تا پول وارد شده به بازار جذب شود و در نتیجه این پول «واقعی» شود. این کالاها و خدمات باید با سرعت بیشتری با پول مبادله شود. اگر چنین نشود و مقدار پول در گردش بیشتر از حدی باشد که امکان جذب آن در ازای کالا یا خدمات وجود دارد, تورم حاصل میشود.

نتیجه کلی یک رابطه مصنوعی و غیر سالم بین وقت و پول بوده که زندگی ما را به اشکال گوناگون که گاه حتی متوجه شان نمی شویم درگیر کرده است.  رکود اقتصادی تنها حاصل کمبود پول در گردش نیست, بلکه حاصل کاهش سرعت جابجایی پول است. روشی که دولت ایالات متحده در چند دهه گذشته پیش گرفته, ایجاد تورم با افزایش عرضه پول و همزمان کاهش تولید و اشتغال داخلی, منجر به تحریف درک عامه مردم از وقت و زمان میشود: با کاهش ارزش پول, باید برای امرار معاش پول بیشتری کسب کرد. اما با توجه به اینکه حداقل دستمزد مقدار درامد شما در طول زمان مشخص را ثابت نگاه میدارد, مجبور میشوید وقت بیشتری را صرف کار کردن و کسب پول کنید. در عین حال تعداد ساعات روز نیز محدود است. به همین دلیل همچنان که اوضاع اقتصاد بدتر میشود, به نظر چنین میرسد که زمان زودتر میگذرد, و جوانی شما سریعتر از دست میرود. آنچه واقعاً این ارتباط پول-وقت را تنظیم میکند, چیزی است که اغلب کورکورانه مورد ستایش قرار میگیرد: کار.

3

سوسیالیسم و کمونیسم شما را به یاد چه می اندازد؟ تجلیل و تکریم کارگران که اغلب با تصویر بازویی که چکش یا داس به دست دارد نشان داده میشود. گاهی نیز کار با سمبل چرخ دنده یا مهره نمایش داده میشود, یا با چرخ. چنان که قبلاً گفتیم, حداقل دستمزد در زمان روزولت و به دست اداره بهبود ملی تعریف شد. نشان این اداره پرنده رعدی بود که چرخ دنده ای به پنجه داشت. این چرخ دنده گاهی روی برگه های سهام قدیمی آمریکا با دو بال چسبیده به آن یا همراه با مرکوری نمایش داده میشد. چرخ دنده سمبل ماشینی است که به کمک وقت و کار حرارت لازم برای تبدیل ماده اولیه به طلا را ایجاد میکند.

2.png

پوستر اداره بهبود ملی

بر سردر اردوگاه اسرای آشوویتز در آلمان نازی نوشته شده بود «کار آزادت خواهد کرد.»

1.png

سردر اردوگاه آشوویتز

کمونیسم و سوسیالسم, زائیده کیمیاگری و بانکداری شوالیه های معبد- بخش چهارم

نوشته زیر بخش چهارم از خلاصه ای است از کتاب «پول میوه درخت دانش است» به قلم تریسی آر. توایمن:

سیستم پولی ایالات متحده هم بر اساس اصولی مشابه قرار دارد. خزانه داری فدرال سرچشمه پول است و به همین دلیل پولی که به سیستم تزریق میکند را گاهی «پول با قدرت بالا» مینامند, چرا که بر تمامیت اقتصاد تاثیر میگذارد. این همان دانه کوچکی است که بقیه پول از آن می روید. نرخ بهره ای که خزانه داری انتخاب و اعمال میکند تعیین کننده مقدار پولی است که بانکهای دیگر میتوانند قرض کنند و همینطور تعیین کننده نرخ بهره وامهای ارائه شده توسط آن بانکها.

11.png

بانوی آزادی یا همان الهه کلمبیا با عصا و دو مار پیچیده به آن. خزانه داری فدرال, واشنگتن

این روش اصلی خزانه داری فدرال برای کنترل عرضه پول و در نتیجه کنترل اقتصاد آمریکا است. اگر پول بیش از حد قرض داده شود و در نتیجه پول بیشتری تولید شود, تورم ایجاد خواهد شد؛ و اگر پول کمتر از حد قرض داده شود, نتیجه رکود خواهد بود. اولین باری که خزانه داری فدرال به بانکهای دیگر پولی قرض میدهد این پول ایجاد شده, و هر بار این بانکها وام میدهند پول بیشتری ایجاد میشود.

اما جادوی واقعی در این نکته نهفته است: پولی که قرض داده میشود حتی کاغذهایی نیست که قابل معاوضه با طلا باشد. سیستم بانکداری یک ترفند هرمی است که تنها با کاغذ سر و کار دارد. ذخیره کسری تنها «اسکناس های ذخیره کسری» هستند, تکه هایی از کاغذ که وزارت خزانه داری به نیابت از بانک مرکزی چاپ کرده. این همان چیزی است که پول نقد می نامیم یا به اصطلاح پول فیات. فیات واژه ای لاتین است به معنای «اعلام شده». اسکناس دلار تنها به این دلیل پول محسوب میشود که دولت آن را پول اعلام کرده است و ما این ادعا را پذیرفته ایم. بر خلاف طلا یا نقره هیچ ارزش ذاتیی در این اسکناس نیست. بنابراین اسکناس دلاری که استفاده میکنیم بر پایه اعتماد ما متعبر است, اعتماد عموم مردم به اقتصاد آمریکا و خود آمریکا. اقتصاد سایر کشورهای نیز وابسته به این اعتماد است. اگر هیچ کس به قدرت دلار ایمان نداشت, دلار به عنوان ارز قابل قبول در سراسر دنیا واجد ارزش نمی بود. چنان که جک ودرفورد در کتاب «تاریخ پول» مینویسد:

«دولت یک اسکناس دلار را با هیچ چیز دیگری جز یک اسکناس دلار دیگر معاوضه نمیکند. دلار پول فیات است و اساس آن قدرت دولت و اعتماد مردمی است که آن را استفاده میکنند؛ اعتماد به اینکه فردا میتوانند با آن چیزی بخرند, اعتماد به اینکه دولت همچنان وجود خواهد داشت و اسکناس دلار را به عنوان پرداخت مالیات و مخارج شهروندان قبول خواهد کرد. جز این اعتماد, دلار هیچ پشتوانه دیگری ندارد.»

خزانه داری فدرال در سال 1913 تاسیس شد و در طول 17 سال پس از پایه گذاری, کشور را به دام حباب بزرگی از بازار سهام تورمی کشاند که در سال 1929 ترکید. نتیجه ترکیدن این حباب ورشکستگی ملی بود و طولانی ترین رکود اقتصادی که کشور به خود دیده بود. وقتی دولت فدرال آمریکا در سال 1933 ورشکست شد, بستانکاران که خزانه داری فدرال نماینده شان بود درخواست کردند بدهی دولت به آنها در قالب طلا باز پس داده شود. دولت تقریباً هر چه طلا داشت, منجمله طلایی که متعلق به شهروندان بود و به زور ضبط کرده بود به بستانکاران تحویل داد. به شهروندان در عوض اسکناس دلار داده شد که در عرض چند هفته و در پی اعلام اینکه پشتوانه طلای دلار حذف خواهد شد, دچار افت ارزش شد. برای شهروندان عادی اسکناس دلار دیگر با طلا قابل تعویض نبود. قیمت طلا به حدی بالا رفت که تملک یا تجارت با آن برای مردم ممنوع شد. این ممنوعیت قانونی به این دلیل انجام گرفت که مردم به قدرت جادویی دلار ایمان بیاورند, به اینکه پول فیات دولت به خوبی و ارزش طلا بود.

12.png

اعلان دولتی مبنی بر مصادره طلا در سال 1933

جان مینارد کینس, اقتصاددان بریتانیایی, مشاور غیر رسمی وینستون چرچیل و فرانکلین روزولت در دو سوی اقیانوس اطلس بود. او که آموزش کیمیاگری هم می دید دست نوشته های سرّی اسحاق نیوتن درباره کیمیاگری را در حراجی ساتبی خرید. جالب است بدانید که نیوتن مدتی عنوان ریاست خزانه داری بریتانیا را داشت.

13.png

اسحاق نیوتن  کیمیاگر

کینس علاقمند بود روشی برای تبدیل کیمیاگری مربوط به پول کاغذی به چیزی بیش از یک شعبده یا خیال پیدا کند. او روشی ایجاد کرد که معتقد بود دولت را موفق خواهد کرد به کمک پول فیات و وام دهی ذخیره کسری, هر مقدار پول که میخواهد تولید کند. این پول تا زمانی که در عمل برای خرید کالا یا خدمات پرداخت نمیشد, وجود بالقوه داشت, و تنها هنگامی واقعی میشد که خرج شود. به عقیده او مادامیکه کالا و خدمات به مقداری برابر با پول ایجاد شده تولید می شد, تورم مشکلی ایجاد نمیکرد.

کینس عقیده داشت این روش میتواند در تزریق پول جدید به اقتصاد یک ملت به کار رود. به علاوه, اینکه پول صرف چه چیزی میشد اهمیتی نداشت. این پول میتوانست صرف جنگ یا پروژه های مردمی و غیره شود. دولت تنها لازم بود برای جذب دلار فیات تازه تولید شده برنامه هایی ایجاد کند که پول را در قالب پرداخت برای کار یا کالا دریافت کنند. سپس کارگران و پیمانکاران پول دربافتی را استفاده کنند تا این کیمیاگری بی عیب و نقص شود.

روزولت به همین منظور مجموعه چشمگیری از بوروکراسی های جدید ایجاد کرد تا تمام جنبه های زندگی آمریکاییان قاعده مند شود. مهم ترین بخش این مجموعه عبارت بود از قوانین کار. هفته کاری برای اشتغال تمام وقت متشکل از 40 ساعت کاری تعیین شد. حداقل دستمزد مشخص شد. سپس فرمول 40 ساعت کار هفتگی و حداقل دستمزد فاکتورهایی شد برای تعیین تقریباً تمام سیاستهای اقتصادی دیگر, منجمله نرخ تورم قابل قبول, مالیات, و کاهش هزینه ها در قالب مزایای دولتی همچون خدمات تامین اجتماعی. خدمات تامین اجتماعی خود در همین دوره برای اولین بار ایجاد شد.

بر اساس این سیستم اگر کسی بیش از دستمزد حداقل درامد می داشت, یا بیش از چهل ساعت در هفته کار میکرد, درامدش بیش از سقف واجد شرایط شدن برای دریافت خدمات تامین اجتماعی محسوب میشد. اقتصاد از جهات گوناگون در کمند هفته کاری 40 ساعته و حداقل دستمزد قرار گرفته بود. جامعه مهندسی شد تا دستمزد و کار قرعه همه باشد. ابزار کار مهندسین این نظام کاهش دستمزد کسانی است که بیش از حد مورد نظر دریافتی دارند, و گرفتن ثروتی که اندوخته اند. این مهندسین همچنین تلاش میکنند کسانی را که تمایل به انجام کار 40 ساعت در هفته ندارند یا امکان پرداخت دستمزد حداقلی به آنها وجود ندارد از چرخه حذف کنند.

نتیجه این شده که پشتوانه پول از طلا تبدیل به وقت شده است. عبارت «وقت طلا است» به معنی حقیقی در این مورد مصداق پیدا کرده است. اما آیا این کیمیاگری واقعی است؟

ادامه دارد

کمونیسم و سوسیالسم, زائیده کیمیاگری و بانکداری شوالیه های معبد- بخش سوم

نوشته زیر بخش سوم از خلاصه ای است از کتاب «پول میوه درخت دانش است» به قلم تریسی آر. توایمن:

همانطور که گفته شد شوالیه های معبد سیستم بانکی و چک را در اواخر قرون وسطی ایجاد کردند و به جای مبادله سکه های طلا و نقره, به مبادله «چیت» های کد گذاری شده پرداختند: کاغذهایی که مثل وعده پرداخت عمل میکرد و به صاحب آن اجازه میداد در ازای کاغذ، در هر زمان و هر شعبه بانکی که بخواهد سکه طلا یا نقره دریافت کند. این سیستم بعداً منجر به ایجاد سیستم بانکداری ذخیره کسری شد. پیشگامان استفاده از این سیستم زرگران اروپایی قرون وسطی بودند که علاوه بر ایجاد سکه های تقلبی طلا و نقره در کارگاه هایشان, در نقش بانک محله نیز عمل میکردند. ایده بانکداری ذخیره کسری بسیار ساده است: اگر ده نفر طلای خود را برای حفظ امنیت آن در مخرن بانک بگذارند (یعنی دلیل اولیه و  اصلی تشکیل بانکها), احتمال بر این است که تنها یک تن از آنها در هر زمان بخواهد سپرده خود را از بانک تحویل بگیرد. زرگران از این پیش فرض سو استفاده کرده و خود را مجاز دانستند طلای سپرده شده را وام بدهند تا بهره اندوزی کنند. به این ترتیب با برداشت از سپرده دیگران, به مشتریان جدید خط اعتباری کاغذی دادند.

4.png

طرحی قرن پانزدهمی از نزولخواری

اگرچه این اقدام در عمل شکلی از کلاهبرداری است, مردم به این دلیل که معتقد بودند که وام کاغذی آنها بر پایه پول واقعی موجود در خزانه بانک به آنها داده شده, و امکان برداشت این پول واقعی هر زمان که بخواهند وجود دارد, کاغذ ارائه شده به خود را به اندازه طلا با ارزش میدانستند. مادامیکه در هر زمان مشخص تنها یک نفر از ده نفر سپرده گذار برای دریافت سپرده خود به بانک مراجعه میکرد, این تمهید بدون مشکل ادامه پیدا میکرد.

مزیت این سیستم در این است که پول واقعی همراه با بهره اش به صاحب پول بازگردانده میشود که خود به نفع بانک است, به این معنا که ثروتی که در خزانه بانک قرار داده میشود افزایش یافته است. سند کاغذیی که به جای پول واقعی مبادله میشود پول عرضه شده به جامعه را افزایش داده و در نتیجه منجر به بهبود وضع اقتصادی میشود؛ یک موقعیت بُرد دو طرفه, تنها تا زمانی که کسی بانک را حسابرسی نکند و کمتر از درصد مشخصی از پول سپرده شده به بانک به طور همزمان از بانک پس گرفته شود. اما اگر یکی از این دو اتفاق نیفتد این  بنای سست در آن از هم می پاشد.

فیلسوف اسکاتلندی, جان لا در سال 1705 در کتاب خود «پیشنهادی برای عرضه پول به ملت با لحاظ کردن پول و تجارت» نوشت که سنگ فلاسفه کیمیاگری را یافته است. کلید کیمیاگری به گفته او چاپ کردن پول کاغذی بود. دولت فرانسه او را در سال 1715 استخدام کرد تا نظریه اش مورد استفاده عملی قرار بگیرد. جان لا به سرپرستی بانک سلطنتی ملی فرانسه گماشته شد و به سرپرستی کمپانی میسیسیپی که سرمایه گذاری شهروندان فرانسوی را به منظور فعالیت اقتصادی در لوئیزیانای فرانسوی (بخش عظیم و میانی آمریکا در قرون 17 و 18 فرانسه ادعای مالیکت آن را داشت-مترجم) با وعده ارائه بهره به آنها جذب میکرد. سرمایه گذاران باید به این کمپانی طلا تحویل میدادند اما سود پولشان را به شکل کاغذ بانکی دریافت میکردند که عنوان میشد قابل تبدیل به طلا است.

2.png

کاریکاتور جان لا و سیستم پول کاغدیش

بر اساس سیستم بانکداری ذخیره کسری, این روش تا مدتی بدون مشکل اجرا میشد و بانک منفعت عظیمی از آن می برد. همزمان به نظر میرسید که سپرده سرمایه گذاران رشدی تصاعدی دارد. البته قابل پیش بینی بود که این بنای سست در خلال آنچه «حباب بزرگ لوئیزیانا» نامیده شده در هم فرو میریزد: سپرده گذاران بو برده بودند به اندازه کاغذهای بانکی که در اختیارشان است طلا وجود ندارد. جان لا با شرمساری گریخت و مدت کوتاهی پس از این واقعه از دنیا رفت. اما ایده های او نویسنده و فراماسون آلمانی, ولفگانگ فون گوته را تحت تاثیر قرار داده بود.

نمایشنامه کلاسیک گوته, فاوست, آکنده از تشبیهات کیمیاگری است و شخصیت اصلی نمایش یک کیمیاگر است که با کمک شیطان در جستجوی راز آفرینش است. در جایی از داستان فاوست و معلمش مفیستو نظر لطف امپراتور را با اهدای راز کیمیاگری به خود جلب میکنند: چگونگی ایجاد ثروت با چاپ پول کاغذی. آنها امپراتور را به چاپ پول در ازای طلایی که قرار است در آینده از معدن استخراج شود متقاعد میکنند. امپراتور به زودی ولینعمت یک اقتصاد محکم و مردمی مادیگرا و هرزه میشود. در نهایت ثابت میشود پول رایج مانند تمام آفریده های دیگر مفیستو در این نمایش وهمی بیش نیست و سقوط میکند.

1.png

فاوست و مفیستو

این همان کیمیاگریی است که زیربنای اقتصاد مدرن قرار گرفته است. اما امروز تقریباً تمام کشورهای دنیا یک سیستم بانک مرکزی دارند که بر اساس ذخیره کسری عمل میکند. در ایالات متحده به این بانک مرکزی خزانه داری فدرال گفته میشود که در عمل از وزارت خزانه داری مجزا است و نوعی کمپانی نیمه دولتی است که سهام آن در اختیار بانکهای خصوصی قرار دارد. هر یک از این بانکهای غضو خود بر اساس سیستم وامدهی ذخیره کسری عمل میکنند.

نحوه کارکرد این تهمید در دوران ما چنین است:  بانک میتواند پول سپرده گذاران را بگیرد و با بهره به افراد و موسسات دیگر وام دهد. بانک میتواند اکثر سپرده را (معمولاً 90 درصد آن را) وام دهد و تنها کسری (10 درصد) از آن را در خزانه خود نگاه دارد. به این کسر «ذخیره» گفته میشود و تنها پول واقعیی است که بانک در دست دارد و پشتوانه تمام وامهایی است که بانک پرداخت میکند. این کسر تنها پولی است که واقعاً آماده پرداخت به سپرده گذارانی است که میخواهند موجودی حساب خود را دریافت کنند.

وقتی وامی بازپرداخت میشود بانک از بهره این وام سود می برد. در نتیجه بانک باعث شده پول سپرده گذارانش چند برابر شود و مابه التفاوت را نزد خود نگاه داشته است, یا به عبارتی, از هیچ پول تولید کرده است. اگر پول را به بانک یا موسسه مالی دیگری وام داده باشد, آن موسسه یا بانک نیز میتواند پول را وام دهد تا به این ترتیب باز هم پول بیشتری از هیچ تولید شود. این پول میتواند به عنوان وام به شخص یا تجارتی داده شود که از راه تولید کالا یا خدمات کسب پول میکند. در چنین حالتی پول منجر به سود اقتصادی شده است.

در نتیجه مجموع کل پول عرضه شده به شکلی تصاعدی افزایش می یابد, و اقتصاد خود مانند ابزاری برای چند برابر کردن پول عمل میکند, یک ماشین پولسازی. پول همیشه میتواند برای تولید پول بیشتر به کار رود, و این موضوع با یک اصل کیمیاگری همراستا است: «برای تولید طلا باید از طلا استفاده کرد.» درست مانند مسیح که در معجزه اش به مقدار کم نان و ماهی برکت داد تا افراد زیادی سیر شوند, کیمیاگران معتقد بودند میتوانند با استفاده از مقدار کمی از طلا (یا چنان که خود می نامیدندش, «دانه فلزی») و روشهای جادویی شیمیایی مقدار طلا را به شکلی تصاعدی افزایش دهند.

3.png

کیمیاگری

ادامه دارد

کمونیسم و سوسیالسم, زائیده کیمیاگری و بانکداری شوالیه های معبد- بخش دوم

نوشته زیر بخش دوم از خلاصه ای است از کتاب «پول میوه درخت دانش است» به قلم تریسی آر. توایمن:

اکنون پس از هفت قرن افسانه معبدی ها و راز بافومه بیشتر از هر زمان دیگری زنده است. صدها انجمن سرّی مدعی برخاستن از شوالیه های معبد وجود دارد. اما چگونه بافومه تبدیل به نماد و بت معبدی ها شد؟ نویسنده ای که درک مدرن از بافومه را ایجاد کرده است مردی بودی به نام الیفاس لِوی که در میانه قرن نوزدهم میزیست. تز اصلی الیفاس لِوی این بود که تمام اشکال عرفان و امور خفیه یک اصل زیربنایی سرّی و مشترک دارند: مناسک جادویی. تصویری که لوی از بافومه به دست داد تصویری است از موجودی با سر و پاهای بز, و بدن انسانی که مشخصات هر دو جنس نر و ماده را در آن واحد دارد. پیشانی او منقش به مشهورترین سمبل جادوگری, ستاره پنج پر است, و مشعلی روشن بین شاخهایش قرار گرفته است. لوی بارها اظهار داشت که بافومه همان شیطان نیست, بلکه سمبلی است از قدرتی متعالی که ورای خوب و بد, انسان و حیوان, یا انرژی مذکر و مونث است. بافومه از منظر لوی سنتزی بود از تمام انرژی موجود در زمین و آسمان ها که چیزی فراتر از مجموعه تمام اجزایش را تشکیل میداد و میتوانست هر ماده ای را به هر آنچه که در ذهن انسان میگنجید تبدیل کند.

14.png

بافومه به روایت الیفاس لوی

واژه هرمافرودیت به معنای دوجنسی, از اساطیر یونانی گرفته شده است. گفته شده هرمس و آفرودیت پسری داشتند به نام هرمافرودیتوس که پس از آمیخته شدن بدنش با بدن یک حوری دریایی, همزمان دارای عناصر مردانه و زنانه شد. عموماً او را به شکل زنی تصویر کرده اند که آلت جنسی مردانه دارد. جالب این است که آفرودیت معادل ونوس رومی و ایشتار بابلی است که پول در معابدشان اختراع شد تا در ازای فحشای دینی با راهبگان مبادله شود. به عبارت دیگر هرمافرودیت تجمیع الهه عشق و خرد با خدای تجارت, مکالمه, خردمندی, جادو و کیمیاگری است. آمیختگی و وحدت آنها به شکل دو مار پیچیده به دور عصا دیده میشود.

13.png

تصویر بافومه در یکی از لوژهای فراماسونری

عصا و مار در همراهی یک اسطوره یونانی قابل ملاحظه دیگر هم دیده میشود: تئیریاس. تئیریاس به دو مار برخورد که دور یک عصا مشغول جفتگیری بودند و آنها را از هم جدا کرد. الهه هرا او را نفرین کرد و او تبدیل به یک زن شد و تا هفت سال زن باقی ماند و به عنوان راهبه در معبد هرا خودفروشی کرد.

عصای هرمس در تصویری که الیفاس لوی از بافومه مصور کرده دیده میشود: آلت جنسی بافومه عصایی است که دو مار به دورش تابیده اند. ارتباط بین بافومه و هرمس واضح است, چرا که هرمس یک ساتیر بود, یک نیمه انسان و نیمه بز. او پدر نژاد ساتیرها بود که ظاهراً همان سِیریم ها یا بز-شیطان های عبری هستند و به نظر میرسد عزازیل جد اولیه شان بوده باشد. این موجود در قبرس به شکل هِرم تصویر میشد. هِرم معمولاً یک ستون بود که بالاتنه هرمس روی آن قرار داشت و گاهی این بالاتنه کامل بود و آلت مردانه نیز داشت.

292c71a9cc67b862904ac49d1a6041b5.jpg

هِرم و ساتیر

رد عصا و مار جای دیگری نیز دیده میشود: روی جلد کتاب «درباره فلزات», کتابی که به دست جروجو آگریکولا که کیمیاگر بود نوشته شده است. او مسئول معدن نقره ژاکیمُو در دره بوهمیا بود, جایی که اولین تالر یا دلار در آن ضرب شد.

12.png

بنابه دستنوشته های کیمیاگری, این عنصر جیوه (مرکوری) است که عمل دگردیسی را انجام میدهد. در این نوشته ها آمده گوگرد و نمک طی روشی بسیار بسیار خاص و محرمانه به هم افزوده میشوند و حلالی ایجاد میشود که میتواند نقره و طلا را از سرب جدا کند. جیوه با سمبل مار مصلوب نشان داده میشود. فولکانلی کیمیاگر در «اسرار کلیسای جامع» نوشته: «مار نشانگر طبیعت محرمانه و حلّال جیوه است که به شدت گوگرد فلزی را جذب کرده و چنان با قدرت آن را نگاه میدارد که این ترکیب دیگر قابل شکست نخواهد بود. و این مار سمی است که بر همه چیز با سم خود تاثیر میگذارد… این مار سمبل جیوه در شکل اولیه اش است, و عصای طلایی, گوگرد است که به آن اضافه شده.»

جیوه (مرکوری) در حقیقت نقره و طلا را از سرب جدا میکند و امروزه به همین منظور نیز به کار میرود. اما اگرچه کیمیاگری, شیمی و متالورژی همه زمانی یک چیز بودند, اعتقاد بر این است که وقتی کیمیاگران چنین حرفهایی میزنند منظوری فراتر از روش شناخته شده جدا کردن فلزات با ارزش از سایر فلزات دارند.

کیمیاگران تلاش میکردند آنچه انجام میدهند را از متالورژی و شیمی جدا کنند. جیوه ای که به کار میبردند جیوه عادی نبود, بلکه «جیوه فلاسفه» بود که «سنگ خردمندان» یا «سنگ فلاسفه» را به دست میداد. و این همان طلایی بود که نتیجه پایانی کار بود, چیزی که با تلاش فراوان از «طلای عادی» مجزا اعلام میکردند. مجدداً به نوشته فالکونلی باز میگردیم: «محلول گوگرد یا به عبارت دیگر, جذب شدن آن توسط جیوه, منجر به ایجاد سمبل های متعددی شده است؛ اما نتیجه حاصله که همگن است و کاملاً آماده سازی شده, نام جیوه فلاسفه را از آن خود کرده است, و سمبل آن عصا(یی که مار به دور آن پیچیده-مترجم) است. این محصول ترکیبی پایه ای است, تخمه ای است که سولفاته شده و با پختن تدریجی ابتدا تبدیل به گوگرد سرخ شده و سپس تبدیل به کیمیا میشود. بار سوم تبدیل به داروی جهانی میشود. فلاسفه تایید میکنند که در کار و روش ما جیوه (مرکوری) به تنهایی کفایت میکند.»

کیمیاگری پایه علم هرمسی خوانده میشود. هرمس یا همان مرکوری پیام آور خدایان بود, واسطه بین انسان ساکن سطح زمین و خدایانی که بر فراز کوه المپ مستقر بودند. از همه مهم تر اینکه هرمس معلم نخستین بود و کاتبی آسمانی, کسی که خرد الهی را به ارمغان می آورد. هرمس در واقع ولینعمت کیمیاگری بودی. او را همچنین به عنوان «نیرنگ باز بزرگ» نیز می شناختند. تصور بر این است که هرمس در قالب هرمس تریسمگیستوس مصری بازمتولد شد, کسی که به عنوان نویسنده الواح هرمس شناخته میشود. این الواح حاوی تفسیری عرفانی از ساختار جهان هستی بود: جهان چگونه از هیچ به وجود آمد, و چگونه اصول اولیه آفرینش آن میتواند در آفریدن با تکیه بر اراده و خواست به کار رود. به طور خلاصه, رساله ای بود درباره جادو.

11.png

چه از شعبده بازی حرف بزنیم و چه از جادوی آیینی, اصل زیربنایی یکی است: خیال. شعبده باز وانمود میکند خرگوشی را از کلاه بیرون کشیده, یا زنی را با ارّه به دو نیم کرده, و این کار را چنان ماهرانه انجام میدهد که به چشم بیننده واقعی می آید. همه میدانند که شعبده است اما هدف براورده شده است, بینندگان تحت تاثیر قرار گرفته اند و از خرید بلیت این نمایش راضی هستند. جادوی آیینی هم به شعبده شبیه است. به واسطه مناسک نیمه دینی, اعمال خرافی, دعا, مراقبه, و تکرار کلمات جادویی, جادوگر تلاش میکند خودش و دیگر دست اندرکاران را متقاعد کند که این رفتارها نتیجه بخش است, که در واقعیت چیزی را تغییر داده, یا خدایان برایش چنین کرده اند. او به اختیار خود ناباوری را کنار میگذارد, انتقاد و ایرادجویی را کنار میگذارذ و به خود نگرانیی در اینباره که آنچه خواهان تغییرش است اتفاق افتاده یا نه, و اینکه این تغییر به چه شکل نمودار شده, راه نمیدهد.

کلید جادو همین است: وانمود کردن به اینکه چیزی واقعیت دارد دیر یا زود آن را به واقعیت تبدیل میکند. تلاشهای متعددی برای توضیح این موضوع انجام شده, از توضیح بر اساس تئوری های مکانیک کوانتومی گرفته تا خودآگاهی جمعی. اما برای کسی که دانسته, عامدانه و با موفقیت این اصل را در زندگی خود به کار برده, نحوه کارکرد آن مهم نیست, بلکه مهم این است که این روش موثر است.

آنچه سعی در توضیحش دارم قدرت واقعی تخیل آدمی است, که میتواند واقعیت فیزیکی را با متقاعد کردن شخص به اینکه چیزی در واقعیت تغییر کرده, دستخوش تغییر کند. همین اصل قاعدتاً در کیمیاگری نیز صادق است. اکنون اجازه دهید به شما نشان دهم چگونه کیمیاگری میتواند در اقتصاد مدرن به کار رود.

ادامه دارد