بايگانی‌ وب‌نوشت

میترا و ماتریس واقعیت دروغین- بخش دوم, پایانی

تریسی آر. توایمن:

هنگام تحقیق درباره او.تی.او چیزهایی دیدم که به جز اعضای این گروه شاید کمتر از ده نفر در جهان آنها را دیده باشند. وقتی مشغول به تحقیق درباره مناسک و مراسم الیستر کراولی, و کیمیاگری که سالها است فکر مرا مشغول کرده و سعی در سر در آوردن از داشته ام پرداختم, با مواردی از استفاده از خون و اعضای بدن انسان و همینطور روح او روبرو شدم. ادعایم این نیست که سازوکار این تکنولوژی جادویی را کاملاً فهمیده ام, اما نشانه ها و سمبل های موجود در این مناسک و دستورالعمل ها را شناسایی کرده ام. آنچه دریافته ام این است که این مناسک و دستورالعمل ها از خلق جهانی جدید و تخریب جهانی که اکنون در آن به سر می بریم حرف می زنند. به عبارتی, می توان به این صورت هدف این مناسک را توضیح داد: شکستن دیوارهای زندانی که اکنون در آن قرار گرفته ایم, به نحوی که در جریان این رهایی, زندانی که از آن آمده ایم تخریب شود. معتقدم دستورالعمل های سرّی و رمزیی را یافته ام برای تبدیل شدن به خدای خود. روند تبدیل شدن به خدا می تواند منجر به شکستن یا به اسارت در آوردن جهانی شود که از آن آمده ایم.

images

یکی از نمونه مراسمی که به راحتی می توان بررسی کرد مراسم اعتدال خدایان است که اعضای او.تی.او به جا می آوردند. نوشته هایی از الیستر کراولی در اینباره به جا مانده است؛ نوشته هایی درباره خلق یک کوتوله از طریق انجام جادوی جنسی است. معمولاً این خلق کردن با کمک نوعی تولد غیر طبیعی انجام میشود. از نظر کراولی قدرتمند ترین روش تولد, باردار کردن از راه مقعد و متولد شدن از راه مقعد بود. وقتی الیستر کراولی صحبت از تولد از مقعد میکند, صحبت از تولد جهانی جدید می کند.

فکر نمیکنم پاسخی برای این پرسش وجود داشته باشد که آیا زیستن در یک زندان خوب است یا بد. پاسخ به این پرسش بستگی به موقعیت پاسخ دهنده دارد. اگر بیرون از این زندان باشی گویی شیشه ای با عروسکها  و منظره درون آن داری که سرگرمت می کند. اگر درون این گوی باشی و ناگهان دریابی که آنچه اطراف تو است دروغین است شاید چندان از اینکه درون گوی هستی خوشحال نشوی.

post-apocalyptic-snowglobe

فکر میکنم جهانی که توسط خدا خلق میشود, یا جهانی که خدا ترک میکند تا به موقعیتی بالاتر صعود کند, میتواند مانند یک ماشین یا باتری تولید انرژی مورد استفاده قرار بگیرد. این اتفاقی است که اکنون بر ما میرود. انرژی از جهان ما به بیرون مکیده میشود و به کسی بیرون از جهان ما داده میشود. بنابراین ما از این دیدگاه برده هایی بیش نیستیم. اما فکر نمیکنم هیچ راهی برای فرار از این زندان و بردگی وجود داشته باشد, جز مبتلا کردن کسی دیگر به همین شرایط.

یکی از مفاهیمی که در تمام اساطیر یونانی مربوط به خلقت یافته ام و تقریباً در تمام اساطیر مربوط به خلقت در سایر فرهنگ های کهن نیز یافت میشود, و علاوه بر این, در تمام متون و تصاویر مربوط به کیمیاگری هم قابل مشاهده است این است که دوره هایی وجود دارد که یونانی ها عصر می نامند. هر یک از این عصرها یا دوران ها خدایی عمده دارد که بر همه امور مسلط است. در اساطیر یونانی در آغاز اورانوس و گایا را داریم, یا آسمان و زمین را. سپس اورانوس و گایا از هم جدا میشوند و در فاصله ای که بین شان ایجاد میشود, دوره های دیگر ایجاد می شوند. اورانوس در جریان جدا شدن از جفتش تخت قدرت را از دست میدهد.

1024px-Aion_mosaic_Glyptothek_Munich_W504

اجازه دهید بدون بیش از حد طولانی شدن این بحث در اینباره کمی بیشتر توضیح دهم.  اورانوس و گایا در آغاز یک موجود دوجنسی هستند که مدام در حال آمیزش جنسی و تولید فرزند است. این فرزندان در رحم نیمه مونث این موجود دوجنسی قرار دارند اما نمیتوانند خارج شوند. بر اساس داستان های اساطیری یونان, اورانوس از این وحشت دارد که یکی از فرزندانش قدرت را از او برباید و به همین دلیل اجازه تولد به فرزندانش نمیدهد. گایا به زحل یا کرونوس, یکی از فرزندان درون رحمش کاردی میدهد تا پدر خود را اخته کند. به این ترتیب زحل بر پدر خود, اورانوس غلبه میکند. آسمان و زمین از هم جدا میشوند و با این جدایی خلقت ما ممکن میشود. اگر این دو بار دیگر به هم بپیوندند هستی ما از میان خواهد رفت.

اطلس که یکی از تیتان ها بود تنبیه شد و مجازات او این بود که آسمان را بر فراز زمین نگه دارد. پس در ابتدا دوران تیتان ها را داریم با سلطنت کرونوس. از این دوران با نام عصر طلایی صحبت میشود. سپس زئوس زحل را از قدرت برکنار میکند و تیتان ها در تارتاروس زندانی میشوند. طبق این داستان ها تیتان ها هنوز در تارتاروس, جایی زیر پای ما یا درون زمین زندانی هستند.

800px-Atlas_Santiago_Toural_GFDL

سوالی که برای من پیش آمد این بود که در دوران المپ یا دوران سلطنت زئوس, آیا هیچ کس اقدام به برکنار کردن زئوس از قدرت کرد؟ بخشهایی از اساطیر یونان به آپولو به عنوان وارث زئوس اشاره میکنند. آپولو یک خورشید-خدا بود. مسیحیت همواره با پرستش خورشید مقایسه می شود, مسیح خورشید تلقی میشود یا در نقاشی های مسیح تصویر خورشید و اشعه هایش پشت سر او دیده میشود. مناسبتهای مسیحی منطبق است بر جشن ها و مناسبتهای آئین های مشرکانه پیشین, مخصوصاً آئین های مربوط به اعتدال های بهاری و پاییزی و انقلاب های تابستانی و زمستانی. آنچه به نظر من رسید این بود که شاید جایگاه خدای اصلی به جایگاه خورشید تشبیه شده و دوران ها یا عصرهای مختلفی داریم که طی آن کس دیگری نقش خورشید را ایفا میکند.

در آثار داستانی یا فیلمهایی که بر اساس کیمیاگری ساخته شده یک چیز موضوعیت عمومی دارد: هفت آرکان که کنترل جهان ما را در دست دارند کشته میشوند و سپس دوباره خلق میشوند. انسانهایی هستند که روح این خدایان را در بدن خود مأوی داده اند و کشته میشوند. سپس استاد کیمیاگر با آمیختن خون و بدن آنها و جدا کردن روحشان, به تغییر دادن بدن آنها میپردازد و در نهایت بدنهایی جدید خلق میکند که میزبان ارواح کسانی باشد که در آغاز این روند قربانی شدند. ماه نو و خورشید نو خلق میشوند که شاه و ملکه جهان جدید هستند و پنج تن دیگر یا پنج سیاره کلاسیک دیگر را متولد میکنند. ارواح خدایان را فریب میدهند و به بدنهای انسانی روی زمین میکشند, آنها را به تله می اندازند و قربانی میکنند تا بتوانند جهانی جدید خلق کنند. امکان دانستن اینکه عملاً به این شکل جهانی جدید خلق کرده اند یا نه برای ما وجود ندارد. ممکن است خلق کرده باشند و ما اکنون ساکنین آن جهان باشیم. من این موضوع را به این شکل تصور میکنم که میتوان در جهانی زندگی کرد و جهان هایی دیگر درون و بیرون از جهان محل سکونت خود خلق کرد. در این حالت دریافتن اینکه درون جهانی قرار داری یا بیرون آن بسیار مشکل میشود. بیرون یا درون بودن امری نسبی میشود و از نقطه ای به بعد, تعیین درون و بیرون بودن یا بالا و پایین بودن غیرممکن میشود. چگونه ممکن است زحل خدای بلند مرتبه ترین بخش آسمان ها باشد اما در عین حال در تارتاروس که زیر پای ما قرار دارد زندانی شده باشد؟ تنها راه حلی که به نظر من رسید این بود که آنچه در خاطره فرهنگ ما باقی مانده مرور کنیم, وقایع را به ترتیب زمانی تنظیم کنیم و آنها را همچون لایه ای بر فراز لایه دیگر انباشته کنیم.

Singer_Sargent,_John_-_Atlas_and_the_Hesperides_-_1925

به این ترتیب ما در حال حاضر بر فراز تارتاروس قرار داریم که باقیمانده دوران طلایی, یا به عبارتی, باقیمانده جهانی دیگر را در خود دارد. هر کس که زیر انباشتی از چیزهای دیگر قرار دارد قاعدتاً بار نگه داشتن آنچه بالاتر از او است را بر دوش میکشد و به نظر من موضوع اطلس و نگه داشتن آسمان بر شانه هایش اشاره به همین موضوع دارد. بخشی از برده بودن ما حاصل اجبار به بر دوش کشیدن بار چیزی است که بر فراز ما قرار گرفته است.

هرگز به فکر شما رسیده که این جهان یک ماشین ناکارامد است؟ این همه تلاش و کار نتیجه ای به دست میدهد که درخور تلاش به کار رفته نیست. ناکارامدی این ماشین و ناچیز بودن بهره حاصله از آنچه در آن صرف میکنیم برای من نشانه ای است دال بر اینکه کسی بالاتر از ما مشغول مکیدن شیره جهان ما است.

داستانی درباره تارتاروس وجود دارد که از سه زن صحبت میکند که مجازات شان این است که هر یک کوزه ای را حمل کنند که سوراخی در کف دارد و در نتیجه محتویات این کوزه ها مدام از آنها نشت می کند. ناکارامدی جهان ما نشان میدهد که نشتی به بیرون وجود دارد, اما این نشت و ناکارامدی همه بخشی از طراحی جهان ما بوده است.

2b5dda76e71c345f1819d63808c80b65--inspirational-artwork-inspiring-art

پایان

Advertisements

میترا و ماتریس واقعیت دروغین- بخش اول

نوشته زیر ترجمه بخش عمده ای از یک مصاحبه رادیویی با تریسی آر. توایمن است که در دو بخش تقدیم خوانندگان فانوس می شود:

میترا و ماتریس واقعیت دروغین

یکی از محورهایی که برخی آئین های باستانی از طریق آن ادامه حیات پیدا کرد معبدی ها بودند که بعدها بر فراماسونری, او.تی.او ( یا انجمن معبد شرق که به دست الیستر کراولی پایه گذاری شد-مترجم) و بعضی دیگر از گروه های سرّی تاثیر گذاشتند. اجازه دهید برای مثال از سیبل شروع کنیم. سابقه پرستش سیبل در تاریخ روم بسیار بیشتر از سابقه پرستش میترا است. سیبل الهه ای وارداتی از ناحیه آناتولی بود که رومیان به خوبی با فرهنگ خود آمیختند, به شکلی که جایگاه سمبلی حکومتی پیدا کرد. سیبل یک الهه مادر است, چیزی شبیه به الهه های یونانی همچون گایا و رئا. به نظر من تمام این الهه ها یکی هستند.

Crowley-Hat

آئین پرستش سیبل شامل دو رسم خاص بود: اول, اخته کردن کشیش. در طول جشنواره  پرستش سیبل که سالی یک بار و در اواخر ماه مارس برگذار میشد, کشیش دچار شور و جذبه ای میشد. در طول این مراسم رژه ای انجام می شد که طی آن در حالت مستی و نشئگی دچار وجد و شوری دینی می شدند و کسانی که قصد کرده بودند کشیش شوند با چاقو خود را در مقابل دیدگان همه اخته می کردند. این آئین به احترام و یادبود آتیس, پسر سیبل, انجام میشد. اسطوره سیبل و آتیس پایه اصلی آئین پرستش سیبل است.

102522173

سیبل در مقام الهه مادر پسری داشت که بنا بر روایت های پر جزئیات تر, در آغاز او را نمی خواست و او را در خردسالی به حال خود رها کرد تا بمیرد. فرد دیگری از این پسر مراقبت کرد. هنگامی که این پسر به آستانه سن بلوغ رسید, سیبل عاشق او شد. بسته به اینکه به کدام نسخه از داستان مراجعه کنید, داستان تفاوت هایی پیدا میکند. اما بنا بر نسخه های دقیق تر و پر جزئیات تر, سیبل با این پسر نوجوان رابطه جنسی برقرار کرد. هنگامی که این پسر به سن بلوغ رسید قصد کرد با زنی دیگر ازدواج کند. بر اساس بعضی نسخه های داستان, هنگامی که این پسر قصد داشت در مهراب با زن مورد علاقه اش ازدواج کند, سیبل در مهراب حاضر شد و درون او را به خشم آشفته کرد  و به این ترتیب, عمداً او را به اخته کردن خویش تشویق کرد. آتیس از شدت خونریزی ناشی از اخته کردن خویش جان سپرد. این مرگ انتقام سیبل از آتیس بود برای اینکه عشق زن دیگری را در دل پذیرفته بود. بر اساس روایت های مختلف داستان, سیبل یک یا سه روز بعد از کرده خود پشیمان شد و به آتیس حیات مجدد بخشید.

این داستان پایه جشن پرستش سیبل بوده است. جشن در هفته آخر ماه مارس با بزرگداشت اخته شدن آتیس آغاز می شود, و سپس چند روز بعد با بزرگداشت بازگشت او به حیات ادامه یافته و در روز اول آوریل پایان می یابد. این مراسم با جشن های امروزین مربوط به مرگ و سپس رستاخیز مسیح , جشن عید پاک همراستا است…

رسم دروغ یا شوخی روز اول آوریل (مشابه و همزمان با رسم دروغ سیزده در فرهنگ ایرانی-مترجم) هم با این آئین ها ارتباط دارد. تا دو یا سه قرن پیش, در بعضی کشورهای غربی روز اول آوریل آغاز سال محسوب می شد. امروز هنوز به روز 25 مارس نام روز بانو هم داده می شود. ریشه تاریخی دروغ اول آوریل شوخی کردن با کسانی بوده که هنوز روز اول آوریل را آغاز سال می دانسته اند.

به نظر من بین سیبل و میترا ارتباطی وجود دارد. آنچه من یافته ام این ارتباط را برایم اثبات کرده است. اسطوره شناسان مدرن هر گونه ارتباط بین میترا و سیبل را رد کرده اند. اما اگر به نوشته های اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم مراجعه کنید, برای مثال کتاب جسی وستون با نام «از آئین ها تا عشق» و چندین کتاب فرانز کومان درباره میترا, درباره این رابطه مطالبی نوشته اند که قابل توجه است.

سیبل به مثابه یک سنگ نیز پرستش می شد. مجسمه هایی از او وجود دارد که ادعا شده از دل یک شهاب سنگ تراشیده شده اند, سنگی از آسمان. همچنین توصیفاتی از او وجود دارد که در آنها مجسمه ای وجود ندارد, اما سیبل در قالب یک صخره پرستیده می شود. تصور می کنم به همین دلیل است که برخی محققین سنگ سیاه کعبه را سنگ سیبل تلقی کرده اند. فکر نمیکنم سنگی که به نشانه سیبل پرستش می کردند امروز موجود باشد. بنابراین اطلاعی از شکل این سنگ در دست نداریم, ولی در اصل او را به عنوان یک سنگ آسمانی می پرستیده اند. او را با خدای دیگری یکی دانسته اند که در اصل دوجنسی بوده است و سایر خدایان آسمان به همین دلیل او را دوست نداشته اند, و با بریدن آلت جنسی مردانه اش, او را به زمین تبعید کرده اند؛ خدایی که اخته و تبدیل به الهه شده و همچون سنگی آسمانی به زمین آمده است. این الهه پسری به نام آتیس به دنیا می آورد.

الحجر-الأسود-و-طريقة-ترميم-الحجر-البيضاوي-الأسد-قبل-موسم-الحج.jpg

این الهه را با میترا مقایسه کنیم. میترا از صخره ای زاده شده است. تخته سنگی روی زمین است, شکافته می شود, و میترا از آن زاده می شود. میترا همواره در حال تولد از یک صخره تصویر شده است, با کاردی در یک دست و مشعلی در دست دیگر تا بتواند قلمروی را که به آن پا می گذارد ببیند. این صخره یک درگاه است, یا به عبارتی یک تخم است که جهانی را درون خود دارد. او اکنون از این تخم قدم به این جهان گذاشته و خدای این جهان می شود.

wpid-orphic_egg_by_clarusconstat-d6sl2u8

وقتی تمام روایت های موجود از این داستان را کنار هم بگذاریم, پس از اینکه امپراتوری روم این خدای پارسی را عاریت گرفت و با فرهنگ و اساطیر خود آمیخت, به خدایی میرسیم که مانند زحل است, اما خورشید را فتح میکند, بر تمام خدایان غلبه میکند, و خود تبدیل به خدا می شود. از صخره ای زاده می شود و سپس گاوی را قربانی می کند.  در مهرابه ها تصویر او را می بینیم که با خورشید دست می دهد و خورشید در مقابلش زانو می زند.

mithrarockbirth

نسخه ای از داستان میترا وجود دارد که از فرزند او صحبت میکند. در این نسخه آمده که میترا از زنان بیزار بود. میدانیم که فرقه میترائیسم فرقه ای مطلقاً مردانه بود. بر اساس این داستان میترا از زنان بیزار بود اما دوست داشت پسر و وارثی داشته باشد. پس نطفه خود را بر صخره ای ریخت و این صخره از او باردار شد. گفته می شود که تخم جهان از این صخره زاده شد و چنان که میدانیم تخم جهان خود حاوی یک جهان است.

آنچه داریم در واقع خدایی است که از صخره به دنیا آمد, و سپس به همان روش خدایی دیگر یا جهانی دیگر را با پاشیدن نطفه اش بر صخره به وجود آورد. این داستان از این جهت برای من جالب است که با زیستن ما در یک ماتریس یا در یک واقعیت دروغین همنوا می شود. به نظر من داستان میترا اشاره به همین نکته دارد, نکته ای که به تعبیر بعضی, تعبیری که امروز طرفداران زیادی پیدا کرده, همان مکعب مشهور زحل است, یا واقعیت یا جعبه ای که ما را در آن قرار داده اند. به نظر من این داستان راوی شکسته شدن زندان یک واقعیت دروغین به دست میترا, و بعد ایجاد یک واقعیت دروغین دیگر به دست خود او است.

سال گذشته خبری در چندین رسانه و با الفاظ مشابه و مشترک به این شرح منتشر شد که گروهی از میلیاردرها (از هیچ یک از آنها نامی برده نشده بود, درست مثل یک انجمن سرّی) در خفا مشغول تلاش برای یافتن راهی هستند برای شکستن ماتریس. این گروه عقیده دارند ما در یک شبیه سازی کامپیوتری به سر می بریم. این خبر دیگر در رسانه ها تکرار یا به آن اشاره ای نشد.

ادامه دارد