بایگانی دسته‌ها: آینه تاریخ

رد پای ایرانیان باستان در نیوزیلند

ویدیوی زیر در یازده قسمت کوتاه و کم حجم شده و همراه با زیرنویس فارسی به تدریج آماده شده و قابل دسترسی خواهد بود. متاسفانه امکان قرار دادن ویدیوهای زیر نویس شده در وبلاگ فانوس موجود نیست. از علاقمندان دعوت میشود به صفحه فیسبوک یا کانال تلگرام فانوس مراجعه کنند.

Advertisements

میترا و ماتریس واقعیت دروغین- بخش دوم, پایانی

تریسی آر. توایمن:

هنگام تحقیق درباره او.تی.او چیزهایی دیدم که به جز اعضای این گروه شاید کمتر از ده نفر در جهان آنها را دیده باشند. وقتی مشغول به تحقیق درباره مناسک و مراسم الیستر کراولی, و کیمیاگری که سالها است فکر مرا مشغول کرده و سعی در سر در آوردن از داشته ام پرداختم, با مواردی از استفاده از خون و اعضای بدن انسان و همینطور روح او روبرو شدم. ادعایم این نیست که سازوکار این تکنولوژی جادویی را کاملاً فهمیده ام, اما نشانه ها و سمبل های موجود در این مناسک و دستورالعمل ها را شناسایی کرده ام. آنچه دریافته ام این است که این مناسک و دستورالعمل ها از خلق جهانی جدید و تخریب جهانی که اکنون در آن به سر می بریم حرف می زنند. به عبارتی, می توان به این صورت هدف این مناسک را توضیح داد: شکستن دیوارهای زندانی که اکنون در آن قرار گرفته ایم, به نحوی که در جریان این رهایی, زندانی که از آن آمده ایم تخریب شود. معتقدم دستورالعمل های سرّی و رمزیی را یافته ام برای تبدیل شدن به خدای خود. روند تبدیل شدن به خدا می تواند منجر به شکستن یا به اسارت در آوردن جهانی شود که از آن آمده ایم.

images

یکی از نمونه مراسمی که به راحتی می توان بررسی کرد مراسم اعتدال خدایان است که اعضای او.تی.او به جا می آوردند. نوشته هایی از الیستر کراولی در اینباره به جا مانده است؛ نوشته هایی درباره خلق یک کوتوله از طریق انجام جادوی جنسی است. معمولاً این خلق کردن با کمک نوعی تولد غیر طبیعی انجام میشود. از نظر کراولی قدرتمند ترین روش تولد, باردار کردن از راه مقعد و متولد شدن از راه مقعد بود. وقتی الیستر کراولی صحبت از تولد از مقعد میکند, صحبت از تولد جهانی جدید می کند.

فکر نمیکنم پاسخی برای این پرسش وجود داشته باشد که آیا زیستن در یک زندان خوب است یا بد. پاسخ به این پرسش بستگی به موقعیت پاسخ دهنده دارد. اگر بیرون از این زندان باشی گویی شیشه ای با عروسکها  و منظره درون آن داری که سرگرمت می کند. اگر درون این گوی باشی و ناگهان دریابی که آنچه اطراف تو است دروغین است شاید چندان از اینکه درون گوی هستی خوشحال نشوی.

post-apocalyptic-snowglobe

فکر میکنم جهانی که توسط خدا خلق میشود, یا جهانی که خدا ترک میکند تا به موقعیتی بالاتر صعود کند, میتواند مانند یک ماشین یا باتری تولید انرژی مورد استفاده قرار بگیرد. این اتفاقی است که اکنون بر ما میرود. انرژی از جهان ما به بیرون مکیده میشود و به کسی بیرون از جهان ما داده میشود. بنابراین ما از این دیدگاه برده هایی بیش نیستیم. اما فکر نمیکنم هیچ راهی برای فرار از این زندان و بردگی وجود داشته باشد, جز مبتلا کردن کسی دیگر به همین شرایط.

یکی از مفاهیمی که در تمام اساطیر یونانی مربوط به خلقت یافته ام و تقریباً در تمام اساطیر مربوط به خلقت در سایر فرهنگ های کهن نیز یافت میشود, و علاوه بر این, در تمام متون و تصاویر مربوط به کیمیاگری هم قابل مشاهده است این است که دوره هایی وجود دارد که یونانی ها عصر می نامند. هر یک از این عصرها یا دوران ها خدایی عمده دارد که بر همه امور مسلط است. در اساطیر یونانی در آغاز اورانوس و گایا را داریم, یا آسمان و زمین را. سپس اورانوس و گایا از هم جدا میشوند و در فاصله ای که بین شان ایجاد میشود, دوره های دیگر ایجاد می شوند. اورانوس در جریان جدا شدن از جفتش تخت قدرت را از دست میدهد.

1024px-Aion_mosaic_Glyptothek_Munich_W504

اجازه دهید بدون بیش از حد طولانی شدن این بحث در اینباره کمی بیشتر توضیح دهم.  اورانوس و گایا در آغاز یک موجود دوجنسی هستند که مدام در حال آمیزش جنسی و تولید فرزند است. این فرزندان در رحم نیمه مونث این موجود دوجنسی قرار دارند اما نمیتوانند خارج شوند. بر اساس داستان های اساطیری یونان, اورانوس از این وحشت دارد که یکی از فرزندانش قدرت را از او برباید و به همین دلیل اجازه تولد به فرزندانش نمیدهد. گایا به زحل یا کرونوس, یکی از فرزندان درون رحمش کاردی میدهد تا پدر خود را اخته کند. به این ترتیب زحل بر پدر خود, اورانوس غلبه میکند. آسمان و زمین از هم جدا میشوند و با این جدایی خلقت ما ممکن میشود. اگر این دو بار دیگر به هم بپیوندند هستی ما از میان خواهد رفت.

اطلس که یکی از تیتان ها بود تنبیه شد و مجازات او این بود که آسمان را بر فراز زمین نگه دارد. پس در ابتدا دوران تیتان ها را داریم با سلطنت کرونوس. از این دوران با نام عصر طلایی صحبت میشود. سپس زئوس زحل را از قدرت برکنار میکند و تیتان ها در تارتاروس زندانی میشوند. طبق این داستان ها تیتان ها هنوز در تارتاروس, جایی زیر پای ما یا درون زمین زندانی هستند.

800px-Atlas_Santiago_Toural_GFDL

سوالی که برای من پیش آمد این بود که در دوران المپ یا دوران سلطنت زئوس, آیا هیچ کس اقدام به برکنار کردن زئوس از قدرت کرد؟ بخشهایی از اساطیر یونان به آپولو به عنوان وارث زئوس اشاره میکنند. آپولو یک خورشید-خدا بود. مسیحیت همواره با پرستش خورشید مقایسه می شود, مسیح خورشید تلقی میشود یا در نقاشی های مسیح تصویر خورشید و اشعه هایش پشت سر او دیده میشود. مناسبتهای مسیحی منطبق است بر جشن ها و مناسبتهای آئین های مشرکانه پیشین, مخصوصاً آئین های مربوط به اعتدال های بهاری و پاییزی و انقلاب های تابستانی و زمستانی. آنچه به نظر من رسید این بود که شاید جایگاه خدای اصلی به جایگاه خورشید تشبیه شده و دوران ها یا عصرهای مختلفی داریم که طی آن کس دیگری نقش خورشید را ایفا میکند.

در آثار داستانی یا فیلمهایی که بر اساس کیمیاگری ساخته شده یک چیز موضوعیت عمومی دارد: هفت آرکان که کنترل جهان ما را در دست دارند کشته میشوند و سپس دوباره خلق میشوند. انسانهایی هستند که روح این خدایان را در بدن خود مأوی داده اند و کشته میشوند. سپس استاد کیمیاگر با آمیختن خون و بدن آنها و جدا کردن روحشان, به تغییر دادن بدن آنها میپردازد و در نهایت بدنهایی جدید خلق میکند که میزبان ارواح کسانی باشد که در آغاز این روند قربانی شدند. ماه نو و خورشید نو خلق میشوند که شاه و ملکه جهان جدید هستند و پنج تن دیگر یا پنج سیاره کلاسیک دیگر را متولد میکنند. ارواح خدایان را فریب میدهند و به بدنهای انسانی روی زمین میکشند, آنها را به تله می اندازند و قربانی میکنند تا بتوانند جهانی جدید خلق کنند. امکان دانستن اینکه عملاً به این شکل جهانی جدید خلق کرده اند یا نه برای ما وجود ندارد. ممکن است خلق کرده باشند و ما اکنون ساکنین آن جهان باشیم. من این موضوع را به این شکل تصور میکنم که میتوان در جهانی زندگی کرد و جهان هایی دیگر درون و بیرون از جهان محل سکونت خود خلق کرد. در این حالت دریافتن اینکه درون جهانی قرار داری یا بیرون آن بسیار مشکل میشود. بیرون یا درون بودن امری نسبی میشود و از نقطه ای به بعد, تعیین درون و بیرون بودن یا بالا و پایین بودن غیرممکن میشود. چگونه ممکن است زحل خدای بلند مرتبه ترین بخش آسمان ها باشد اما در عین حال در تارتاروس که زیر پای ما قرار دارد زندانی شده باشد؟ تنها راه حلی که به نظر من رسید این بود که آنچه در خاطره فرهنگ ما باقی مانده مرور کنیم, وقایع را به ترتیب زمانی تنظیم کنیم و آنها را همچون لایه ای بر فراز لایه دیگر انباشته کنیم.

Singer_Sargent,_John_-_Atlas_and_the_Hesperides_-_1925

به این ترتیب ما در حال حاضر بر فراز تارتاروس قرار داریم که باقیمانده دوران طلایی, یا به عبارتی, باقیمانده جهانی دیگر را در خود دارد. هر کس که زیر انباشتی از چیزهای دیگر قرار دارد قاعدتاً بار نگه داشتن آنچه بالاتر از او است را بر دوش میکشد و به نظر من موضوع اطلس و نگه داشتن آسمان بر شانه هایش اشاره به همین موضوع دارد. بخشی از برده بودن ما حاصل اجبار به بر دوش کشیدن بار چیزی است که بر فراز ما قرار گرفته است.

هرگز به فکر شما رسیده که این جهان یک ماشین ناکارامد است؟ این همه تلاش و کار نتیجه ای به دست میدهد که درخور تلاش به کار رفته نیست. ناکارامدی این ماشین و ناچیز بودن بهره حاصله از آنچه در آن صرف میکنیم برای من نشانه ای است دال بر اینکه کسی بالاتر از ما مشغول مکیدن شیره جهان ما است.

داستانی درباره تارتاروس وجود دارد که از سه زن صحبت میکند که مجازات شان این است که هر یک کوزه ای را حمل کنند که سوراخی در کف دارد و در نتیجه محتویات این کوزه ها مدام از آنها نشت می کند. ناکارامدی جهان ما نشان میدهد که نشتی به بیرون وجود دارد, اما این نشت و ناکارامدی همه بخشی از طراحی جهان ما بوده است.

2b5dda76e71c345f1819d63808c80b65--inspirational-artwork-inspiring-art

پایان

میترا و ماتریس واقعیت دروغین- بخش اول

نوشته زیر ترجمه بخش عمده ای از یک مصاحبه رادیویی با تریسی آر. توایمن است که در دو بخش تقدیم خوانندگان فانوس می شود:

میترا و ماتریس واقعیت دروغین

یکی از محورهایی که برخی آئین های باستانی از طریق آن ادامه حیات پیدا کرد معبدی ها بودند که بعدها بر فراماسونری, او.تی.او ( یا انجمن معبد شرق که به دست الیستر کراولی پایه گذاری شد-مترجم) و بعضی دیگر از گروه های سرّی تاثیر گذاشتند. اجازه دهید برای مثال از سیبل شروع کنیم. سابقه پرستش سیبل در تاریخ روم بسیار بیشتر از سابقه پرستش میترا است. سیبل الهه ای وارداتی از ناحیه آناتولی بود که رومیان به خوبی با فرهنگ خود آمیختند, به شکلی که جایگاه سمبلی حکومتی پیدا کرد. سیبل یک الهه مادر است, چیزی شبیه به الهه های یونانی همچون گایا و رئا. به نظر من تمام این الهه ها یکی هستند.

Crowley-Hat

آئین پرستش سیبل شامل دو رسم خاص بود: اول, اخته کردن کشیش. در طول جشنواره  پرستش سیبل که سالی یک بار و در اواخر ماه مارس برگذار میشد, کشیش دچار شور و جذبه ای میشد. در طول این مراسم رژه ای انجام می شد که طی آن در حالت مستی و نشئگی دچار وجد و شوری دینی می شدند و کسانی که قصد کرده بودند کشیش شوند با چاقو خود را در مقابل دیدگان همه اخته می کردند. این آئین به احترام و یادبود آتیس, پسر سیبل, انجام میشد. اسطوره سیبل و آتیس پایه اصلی آئین پرستش سیبل است.

102522173

سیبل در مقام الهه مادر پسری داشت که بنا بر روایت های پر جزئیات تر, در آغاز او را نمی خواست و او را در خردسالی به حال خود رها کرد تا بمیرد. فرد دیگری از این پسر مراقبت کرد. هنگامی که این پسر به آستانه سن بلوغ رسید, سیبل عاشق او شد. بسته به اینکه به کدام نسخه از داستان مراجعه کنید, داستان تفاوت هایی پیدا میکند. اما بنا بر نسخه های دقیق تر و پر جزئیات تر, سیبل با این پسر نوجوان رابطه جنسی برقرار کرد. هنگامی که این پسر به سن بلوغ رسید قصد کرد با زنی دیگر ازدواج کند. بر اساس بعضی نسخه های داستان, هنگامی که این پسر قصد داشت در مهراب با زن مورد علاقه اش ازدواج کند, سیبل در مهراب حاضر شد و درون او را به خشم آشفته کرد  و به این ترتیب, عمداً او را به اخته کردن خویش تشویق کرد. آتیس از شدت خونریزی ناشی از اخته کردن خویش جان سپرد. این مرگ انتقام سیبل از آتیس بود برای اینکه عشق زن دیگری را در دل پذیرفته بود. بر اساس روایت های مختلف داستان, سیبل یک یا سه روز بعد از کرده خود پشیمان شد و به آتیس حیات مجدد بخشید.

این داستان پایه جشن پرستش سیبل بوده است. جشن در هفته آخر ماه مارس با بزرگداشت اخته شدن آتیس آغاز می شود, و سپس چند روز بعد با بزرگداشت بازگشت او به حیات ادامه یافته و در روز اول آوریل پایان می یابد. این مراسم با جشن های امروزین مربوط به مرگ و سپس رستاخیز مسیح , جشن عید پاک همراستا است…

رسم دروغ یا شوخی روز اول آوریل (مشابه و همزمان با رسم دروغ سیزده در فرهنگ ایرانی-مترجم) هم با این آئین ها ارتباط دارد. تا دو یا سه قرن پیش, در بعضی کشورهای غربی روز اول آوریل آغاز سال محسوب می شد. امروز هنوز به روز 25 مارس نام روز بانو هم داده می شود. ریشه تاریخی دروغ اول آوریل شوخی کردن با کسانی بوده که هنوز روز اول آوریل را آغاز سال می دانسته اند.

به نظر من بین سیبل و میترا ارتباطی وجود دارد. آنچه من یافته ام این ارتباط را برایم اثبات کرده است. اسطوره شناسان مدرن هر گونه ارتباط بین میترا و سیبل را رد کرده اند. اما اگر به نوشته های اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم مراجعه کنید, برای مثال کتاب جسی وستون با نام «از آئین ها تا عشق» و چندین کتاب فرانز کومان درباره میترا, درباره این رابطه مطالبی نوشته اند که قابل توجه است.

سیبل به مثابه یک سنگ نیز پرستش می شد. مجسمه هایی از او وجود دارد که ادعا شده از دل یک شهاب سنگ تراشیده شده اند, سنگی از آسمان. همچنین توصیفاتی از او وجود دارد که در آنها مجسمه ای وجود ندارد, اما سیبل در قالب یک صخره پرستیده می شود. تصور می کنم به همین دلیل است که برخی محققین سنگ سیاه کعبه را سنگ سیبل تلقی کرده اند. فکر نمیکنم سنگی که به نشانه سیبل پرستش می کردند امروز موجود باشد. بنابراین اطلاعی از شکل این سنگ در دست نداریم, ولی در اصل او را به عنوان یک سنگ آسمانی می پرستیده اند. او را با خدای دیگری یکی دانسته اند که در اصل دوجنسی بوده است و سایر خدایان آسمان به همین دلیل او را دوست نداشته اند, و با بریدن آلت جنسی مردانه اش, او را به زمین تبعید کرده اند؛ خدایی که اخته و تبدیل به الهه شده و همچون سنگی آسمانی به زمین آمده است. این الهه پسری به نام آتیس به دنیا می آورد.

الحجر-الأسود-و-طريقة-ترميم-الحجر-البيضاوي-الأسد-قبل-موسم-الحج.jpg

این الهه را با میترا مقایسه کنیم. میترا از صخره ای زاده شده است. تخته سنگی روی زمین است, شکافته می شود, و میترا از آن زاده می شود. میترا همواره در حال تولد از یک صخره تصویر شده است, با کاردی در یک دست و مشعلی در دست دیگر تا بتواند قلمروی را که به آن پا می گذارد ببیند. این صخره یک درگاه است, یا به عبارتی یک تخم است که جهانی را درون خود دارد. او اکنون از این تخم قدم به این جهان گذاشته و خدای این جهان می شود.

wpid-orphic_egg_by_clarusconstat-d6sl2u8

وقتی تمام روایت های موجود از این داستان را کنار هم بگذاریم, پس از اینکه امپراتوری روم این خدای پارسی را عاریت گرفت و با فرهنگ و اساطیر خود آمیخت, به خدایی میرسیم که مانند زحل است, اما خورشید را فتح میکند, بر تمام خدایان غلبه میکند, و خود تبدیل به خدا می شود. از صخره ای زاده می شود و سپس گاوی را قربانی می کند.  در مهرابه ها تصویر او را می بینیم که با خورشید دست می دهد و خورشید در مقابلش زانو می زند.

mithrarockbirth

نسخه ای از داستان میترا وجود دارد که از فرزند او صحبت میکند. در این نسخه آمده که میترا از زنان بیزار بود. میدانیم که فرقه میترائیسم فرقه ای مطلقاً مردانه بود. بر اساس این داستان میترا از زنان بیزار بود اما دوست داشت پسر و وارثی داشته باشد. پس نطفه خود را بر صخره ای ریخت و این صخره از او باردار شد. گفته می شود که تخم جهان از این صخره زاده شد و چنان که میدانیم تخم جهان خود حاوی یک جهان است.

آنچه داریم در واقع خدایی است که از صخره به دنیا آمد, و سپس به همان روش خدایی دیگر یا جهانی دیگر را با پاشیدن نطفه اش بر صخره به وجود آورد. این داستان از این جهت برای من جالب است که با زیستن ما در یک ماتریس یا در یک واقعیت دروغین همنوا می شود. به نظر من داستان میترا اشاره به همین نکته دارد, نکته ای که به تعبیر بعضی, تعبیری که امروز طرفداران زیادی پیدا کرده, همان مکعب مشهور زحل است, یا واقعیت یا جعبه ای که ما را در آن قرار داده اند. به نظر من این داستان راوی شکسته شدن زندان یک واقعیت دروغین به دست میترا, و بعد ایجاد یک واقعیت دروغین دیگر به دست خود او است.

سال گذشته خبری در چندین رسانه و با الفاظ مشابه و مشترک به این شرح منتشر شد که گروهی از میلیاردرها (از هیچ یک از آنها نامی برده نشده بود, درست مثل یک انجمن سرّی) در خفا مشغول تلاش برای یافتن راهی هستند برای شکستن ماتریس. این گروه عقیده دارند ما در یک شبیه سازی کامپیوتری به سر می بریم. این خبر دیگر در رسانه ها تکرار یا به آن اشاره ای نشد.

ادامه دارد

آئین قربانی

  به مناسبت عید قربان, ترجمه بخش کوتاهی از کتاب پول میوه درخت دانش است به قلم تریسی آر. توایمن, تقدیم خواندگان فانوس می شود:

قربانی کردن فرزند, به ویژه اولین فرزند, همواره یکی از والاترین آئین های دنیای باستان بوده است. قدیمی ترین فرقه های جهان فرزندان خود را به عنوان قربانی تقدیم خدایان می کردند. کاهنان, شاهان, و حتی خود خدایان ثمره رحِم هایشان را نثار می کردند. در ازای این قربانی, عقیده بر این بود که این برکات آسمانی دریافت می شود: رفاه, زایایی, سلامتی, و در امان ماندن از بدی ها. در متن عهد قدیم خدا قربانی کردن فرزند را تقبیح می کند, اما تنها به این دلیل که این رسم متعلق به فرقه های رقیب است, به این دلیل که این قربانی برای خود او انجام نمی شود. سوزاندن قربانی برای بعل-ملوخ, که طی آن نوزادان درون کوره ای به شکل خدای فنیقیان که شاخ گاو بر سر داشت قرار داده می شدند, به کرّات در کتاب مقدس تقبیح شده است.

2

در هر صورت به نظر می رسد که سرچشمه معنوی قربانی کردن کودک بخشی جدایی ناپذیر از دین باشد, و خواسته خدای عبریان ادامه این آئین با جایگزینی اشکال دیگر بوده باشد. این نکته در داستان آزمایش ابراهیم به دست خدا دیده می شود. در این داستان از ابراهیم خواسته می شود پسرش اسحاق را قربانی کند. هدف این است که توانایی ابراهیم در عملی کردن خواسته خدا آزموده شود. هنگامی که خدا گوسفندی را جایگزین فرزند او می کند, رسمی دینی را پایه گذاری می کند که نسل های بعدی ابراهیم آن را ادامه می دهند. البته این رسم شکل های مختلفی به خود گرفته است. این داستان همچنین تمثیلی است از قربانی کردن واقعی اولین فرزند پسر ابراهیم که در کتاب پیدایش, درست پیش از این واقعه توصیف شده است:

3.png

پسر دیگر ابراهیم, اسماعیل, بزرگ ترین پسر او و در نتیجه وارث برکاتی بود که از پیمان خدا با ابراهیم حاصل شده بود. اما مادر اسماعیل, هاجر, کنیز ابراهیم بود. بنابراین هنگامی که ساره, همسر ابراهیم نیز آبستن شد, هاجرو اسماعیل طرد و به بیابان رانده شدند تا بمیرند. تنها دخالت خدا بود که جان اسماعیل را نجات داد و برکت منصوب کردن اسماعیل به شاهزادگی دوازده قبیله به او داده شد. این دوازده قبیله اما نفرین شدند تا همواره در مقابل دوازده قبلیه متولد شده از پشت اسحاق, نژاد فرودست و برده بمانند.

4.png

بسیاری از این دستمایه ها در داستان متقدم تر هابیل و قابیل دیده می شود. قربانی پیشکشی قابیل بذر بود, قربانی پیشکش هابیل خون برّه ای که برای خدا کشته شد. خدا قربانی قابیل را نپذیرفت. قابیل از این موضوع خشمگین شد و خشم او منجر به قتل هابیل از سر حسادت شد. در نتیجه, نه تنها خدا نشان داد که ریختن خون به عنوان قربانی لازم است, بلکه قربانی شدن اولین فرزند پسر آدم نیز دستاورد سهوی این ماجرا بود.

قابیل پس از ارتکاب قتل تحت حمایت خدا قرار گرفت تا دیگران از کشتن او به انتقام خون هابیل بازداشته شوند. سپس طرد و در بیابان رها شد. به سرزمین نود فرستاده شد و نفرین شد تا مابقی عمرش را «فراری و آواره» بگذراند. شباهتی واضح بین این سرنوشت و سرنوشت آتی اسماعیل دیده می شود.

5.png

بعداً و هنگامی که عبرانی ها برای فرار از اسارت در مصر تلاش می کردند, خدا تصمیم گرفت تمام فرزندان اول آنها را قربانی خود کند, مگر عبرانیانی که برّه ای را قربانی خدا می کردند و آستانه خانه خود را با خون این برّه رنگین می کردند. فرشته مرگ در مورد چنین خانه های گذشت می کرد. از این زمان به بعد اما قبلیه لِوی به عنوان قربانی زنده خدا تعیین شدند. میراث این قبیله از آنها ستانده می شد, و حق مالیکت زمین و تجارت نداشتند. تنها می توانستند به عنوان بردگان خدا به معابد بپیوندند. چنان که در کتاب مقدس آمده:

«و خدا به هارون گفت بادا که تو و پسرانت… به کفاره گناهان به کاهنی بپردازید… و بنگر که من برادران تو و لِوی ها را از میان فرزندان اسرائیل انتخاب کرده ام: آنها به عنوان هدیه ای برای خدا به تو داده شده اند, تا در خدمت زائرین عبادتگاه ها باشند…

اما لِوی ها در خدمت گرد آمدگان در عبادتگاه خواهند بود, و بار گناه خود را بر دوش خواهند کشید: حکم برای تمام نسلهایی که از پشت تو متولد شوند این خواهد بود که از میان فرزندان اسرائیل, کسانی باشند که هیچ ارث نبرند. عشریه بنی اسرائیل که همچون قربانی تقدیم خدا میکنند, ارثی است که به لِوی ها داده ام: پس به آنها گفته ام که از میان فرزندان اسرائیل, آن دسته اند که هیچ ارثی نمی برند.»

مجدداً شاهد این شباهتهای دستمایه ای هستیم. لایه های چندگانه ای در جایگزینی قربانی فرزند اول پسر دیده می شود. اول, درخواست برای خون ریزی با ریختن خون حیوان براورده شده است. دوم, قبیله لِوی از ارث محروم و برده شده است, درست همانطور که تبار اسماعیل به عنوان جایگزین قربانی اولین فرزند محروم شده بود. سوم, تقدیم عشریه زائرین به معبد به مثابه روشی برای اعتبار بخشیدن به قربانی اهدایی لِوی ها در قالب خدمات به دیگران تلقی شده بود. از مردم انتظار می رفت یک دهم برداشت محصول, گلّه و پول خود را برای حمایت مالی از معابد تقدیم کنند. بعدها از آنها توقع می رفت که اولین فرزند پسر یا دختر خود را وقف خدمت در معبد کنند, رسمی که تا قرون وسطی در اروپا و معمولاً در قالب وقف فرزند دوم ادامه یافت.

در یوم کیپور یکی دیگر از جایگزین ها به شکل قربانی حیوان برقرار شد. بزی در معبد به کفاره گناهان مردم قربانی می شد. سرزنش این گناهان متوجه بز دوم, بز طلیعه, می شد. حیوان زبان بسته به بیابان فرستاده می شد تا از تشنگی بمیرد: درست همانطور که اسماعیل و قابیل طرد شدند, همانطور که آدم و حوا از عدن رانده شدند, و همانطور که عبرانیان پس از فصح در بیابان آواره شدند.

ممکن است این نکات حقیقت پشت داستان قابیل را افشا کند: هابیل قربانی شد تا به اشتهای خدا برای خون پاسخ داده شود, و قابیل رانده شد تا برای این قربانی سرزنش شود و تقصیر این قربانی بر گردنش قرار داده شود. جالب این است که از بز طلیعه مراسم یوم کیپور در کتاب مقدس با عنوان قربانی برای «عزازیل», بز-خدایی از منطقه خاور میانه, نام برده شده است. این بز-خدا به بز-شیطانی با نام بافومه که مورد پرستش معبدیان است شباهت دارد.

همین خاستگاه در داستان عیسی نیز به این شکل دیده می شود: نیت خدا بر این قرار میگیرد که پسر اول خود را قربانی کرده, و تقصیر را بر گردن یهودای اسخریوطی بیندازد, که به تبعید فرستاده شد و جان خود را گرفت. گنوسی ها نقش یهودا را بسیار مهم می دانستند: قربانی کردن روح خود در آتش جهنم به منظور تحقق یافتن آنچه بشارت داده شده بود.

قاعدتاً پس از مرگ مسیح, نیاز خدا به خون قطع شده است و اکنون برای کسب رضایت تنها درخواست اهدای عشریه به کلیسا دارد. هر یکشنبه کشیشان و واعظان سراسر دنیا به گردآمدگان در کلیسا می گویند که اگر یک دهم درامد خود را به کلیسا اهدا کنند, در عوض رفاه, سلامتی و حمایت در برابر بدی ها از آن شان خواهد شد. دیگر نیازی به قربانی کردن فرزند یا حیوان وجود ندارد, زیرا گناهان تمام ابنای بشر با خون برّه خدا یا عیسی شسته شده است.

1.png

 

جام مقدس, عیسی مسیح و دوازده حواری, شاه آرتور و دوازه شوالیه میزگرد- بخش ششم, پایانی

متن زیر بخش پنجم از ترجمه مصاحبه ای رادیویی با رالف الیس است که در آن با بررسی و مقایسه تاریخ آرتوری و تاریخ مندرج در کتب مقدس, از جام مقدس که به زعم کلیسا جامی است حاوی خون عیسی مسیح مصلوب شده, رمزگشایی می شود. متن شامل توضیحاتی در باره عدد سمبلیک 12, ارتباط بین شاه آرتور و  عیسی مسیح, نام و مشخصات همسر و فرزند مسیح و بسیاری مطالب بدیع و جالب توجه دیگر است و به دلیل تنوع و بدیع بودن محتوا برای ترجمه و نشر در فانوس انتخاب شده است. 

 آخرین پرسش شنوندگان: نظر رالف الیس درباره اهمیت شاهان ماهیگیر چیست؟

رالف الیس- شاهان اصلی و مهم تاریخ آرتوری شاهان ماهیگیر هستند و در عمل نقشی که در تاریخ آرتوری ایفا میکنند بسیار مهم تر از نقش خود آرتور شاه است. نقش خود آرتور به هیچ وجه بزرگ و مهم نیست. منظور از شاه زخمی که در تاریخ آرتوری آمده, همان اخته هست. به احتمال بسیار زیاد شاه زخمی همان سردسته شوالیه ها است که اخته شده و سپس اسقف حافظ جام مقدس می شود. شاه دیگری که به موازات شاه زخمی حضور و اهمیت دارد, شاه ماهیگیر است. اینها البته عنوان هستند و نه نام, بنابراین میتوانند به افراد مختلف در نسلها و زمانهای مختلف داده شوند. شاه ماهیگیر شاه نشان ماهی در دایره البروج است. مجدداً حرف از ستاره شناسی است. یکی از مهم ترین جنبه های تاریخ آرتوری دایره البروج و خوشه های آن است. اینجا نیز بحث از تغییر از عصر قوچ به عصر ماهی است. عیسی مسیح و شاه آرتور هر دو شاهان ماهیگیر هستند, اولین شاهان عصر ماهی. در زمانی به دنیا آمدند که عصر ماهی آغاز شده بود, یعنی در حدود سال دهم میلادی…

pope_ring6-1

میتوان چنین گفت که عنوان شاه ماهیگیر را پاپ ها و بسیاری از اسقف ها از آن خود کرده اند. به کلاه آنها که به شکل دهان ماهی است دقت کنید. پاپ هنگامی پاپ می شود که انگشتر ماهیگیر به او اعطا می شود. توجیه این است که پاپ انگشتر ماهیگیر به انگشت می کند, زیرا عیسی ماهیگیری بود که در دریای طبریه به صید ماهی میرفت. و البته هیچ یک از اینها واقعیت ندارد و تنها ارتباط سمبلیک با ستاره شناسی و دایره البروج دارد. عیسی در دریای طبریه به دنبال صید ماهی نبود, بلکه در عصر ماهی به دنبال جلب پیرو بود. پیروان او ملزم بودند پیروی از آیین های مربوط به عصر قوچ را کنار گذاشته و به آیین عصر ماهی بپیوندند. به جای برّه خدا بودن باید ماهیگیری می شدند که بشر را صید میکند.

dagon3

اگر به تصاویر عیسی که در دوران اصلاحات و نوزائی کشیده شده اند دقت کنید میبنید که عیسی درون کادری به شکل بادام تصویر شده است. این شکل بادام مانند در واقع همان ماهی است. شاید فکر کنید ستاره شناسی هیچ ارتباطی با داستانهای انجیل, یا یهودیت نصرانی با حتی یهودیت ساده (مسیحیت) ندارد, اما ستاره شناسی بخش محوری یهودیت است.

e4fa9130ae1b6ad0ecffcbbbf90411e9.jpg

اگر به حَمَت طبریه بروید که در دو کیلومتری جنوب طبریه واقع شده, به یک قصر قدیمی می رسید که یک کنیسه قرن اولی هم دارد. در این کنیسه یک موزاییک با نقش دایره البروج قرار دارد. یهودیت به شکلی که امروز می شناسیم از آن زمان, یعنی از قرن اول, تغییرات بسیاری کرده است. یهودیت امروز با یهودیت مصری آن زمان که احترام زیادی برای دایره البروج قائل بود تفاوت زیادی دارد. یهودیت در واقع چنان در سالهای اخیر دستخوش تغییر شده است که نزدیک به پنج سال پیش گروهی از اصولگرایان و یهودیان ارتدوکس از اهالی اورشلیم به حمت رفته و سعی کردند موزاییک دایره البروج این کنیسه را بشکنند و از بین ببرند, چرا که به نظر آنها با یهودیت هم راستا نبود. اما این تصویر تمام سمبل های یهودیت را در خود دارد, از جمله معبد اورشلیم را. نکته واضح این است که این موزاییک در یک کنیسه واقع شده است.

11.png

اگر کتاب من را بخوانید خواهید دید که دایره البروج در سرتاسر تاریخ آرتوری حضور دارد, و حتی در بخش پایانی آن, جایی که آوالون مطرح می شود (یک جزیره افسانه‌ای مهم در افسانه شاه آرتور است و مکانی که در آن شمشیر جادویی شاه آرتور به نام اسکالیبر ساخته شد و بعد از آن آرتور برای بهبود یافتن زخم‌هایش از نبرد کاملن به آنجا رفت-ویکیپدیا). آوالون از این جهت عجیب است که بعضی عناصر زیربنایی آن در سایر بخشهای تاریخ آرتوری غایب است. برای مثال شمشیر اسکالیبر به ندرت تاریخ آرتوری مطرح شده است, و خود آوالون تنها یک بار مطرح شده است. در پایان کتابم بخشی را به آوالون اختصاص داده ام. در این بخش البته از حدس و گمان هم استفاده کرده ام. تنها چیزی که درباره آوالون می دانیم این است که در غرب واقع شده است.

با توجه به معنای آرامی دایره, به نظر می رسد آوالون با دایره ارتباط دارد. با حرکت به طرف غرب به استون هنج میرسیم. شباهت های فراوانی بین توصیف آوالون با توصیف استون هنج در تاریخ مانماوث وجود دارد. مانماوث نوشته استون هنج به عنوان مقبره پندراگون (پدر شاه آرتور) بنا شد. ما البته می دانیم که استون هنج بسیار بسیار قدیمی تر از این است. استون هنج محل دفن پدر و پسر شاه آرتور خوانده شده است. استون هنج بر اساس زودیاک بنا شده است. تمام تاریخ آرتوری نیز مرتبط با دایره البروج است. من با ارتباط دادن این دو به هم احتمال داده ام که استون هنج همان آوالون تاریخ آرتوری باشد. پس شاه آرتور ممکن است در استون هنج دفن شده باشد.12.png

در کتابم نوشته ام که عیسی مصلوب شد, اما بعد از صلیب پایین کشیده شد و به قلعه دیوا در چستر واقع در انگلستان تبعید شد. بنابراین از سال هفتاد میلادی تا زمان مرگش در این قلعه در تبعید زندگی کرد. در این قلعه یک معبد دایره البروج بنا کردند. مشابه چنین معبدی در سراسر قلمرو امپراتوری روم وجود ندارد. پرسش این است که چه کسی این معبد را در قلمرو امپراتوری روم بنا کرد؟ معابد مشابه در یهودا وجود دارند, یعنی در جایی که یهودیان ناصری زندگی می کردند. بنابراین به نظر من عیسی به قلعه دیوا تبعید شد, اما پس از مرگش رومیان با جسدش چه کردند؟ او یک شورشی خطرناک بود و به همین دلیل او را به نقطه ای از قلمرو امپراتوری روم فرستاده بودند که بیشترین فاصله را با یهودا داشت. او را از یهودا در سوریه به دورترین نقطه یعنی چستر در انگلستان فرستادند.

فرستادن بقایای او به یهودا به معنای به راه انداختن یک شورش یهودی دیگر بود. سوزاندن او بر خلاف آیین یهودیت بود و حدس می زنم میخواستند پایان کار او بر اساس آیین یهودیت محترمانه برگذار شود. روش یهودی دفن این بود که جسد را بر روی توده ای استخوان قرار میدادند تا بپوسد. سپس استخوان های باقیمانده متوفی را در جعبه ای قرار می دادند. به نظر من منطقی می رسد که رومیان در حدود سال 95 میلادی با بقایای عیسی چنین کنند: آخرین دروئیدها در حدود سال 86 میلادی از میان برداشته شدند. استون هنج در زمان مرگ عیسی دیگر یک معبد فعال نبود. تنها یک بنای باقیمانده و یادبودی قلمداد می شد. منطقی به نظر می رسد که به عیسی به عنوان یک یهودی ناصری تدفینی محترمانه در استون هنج داده شود, جایی که بر اساس دایره البروج بنا شده بود و در عین حال از یهودا دور بود. شواهد چندانی بر محل تدفین او وجود ندارد اما اینها حدسیات من بود که در پایان کتابم مطرح کردم: شاه آرتور یا شاه عیسی در استون هنج دفن شد.

پایان  

جام مقدس- رالف الیس  فایل پی دی اف

جام مقدس, عیسی مسیح و دوازده حواری, شاه آرتور و دوازه شوالیه میزگرد- بخش پنجم

متن زیر بخش پنجم از ترجمه مصاحبه ای رادیویی با رالف الیس است که در آن با بررسی و مقایسه تاریخ آرتوری و تاریخ مندرج در کتب مقدس, از جام مقدس که به زعم کلیسا جامی است حاوی خون عیسی مسیح مصلوب شده, رمزگشایی می شود. متن شامل توضیحاتی در باره عدد سمبلیک 12, ارتباط بین شاه آرتور و  عیسی مسیح, نام و مشخصات همسر و فرزند مسیح و بسیاری مطالب بدیع و جالب توجه دیگر است و به دلیل تنوع و بدیع بودن محتوا برای ترجمه و نشر در فانوس انتخاب شده است. 

پس او به ساراس یا شهر اختگان می رود و در آنجا با شاه اِوِلاخ دیدار میکند. باز هم کسی نمیداند شاه اِوِلاخ که بوده است. این هم مورد بسیار جالب دیگری از سنتی است که در تاریخ یهودیت وجود دارد. بر اساس این سنت نام واقعی افراد پنهان می شود. برای مثال عیسی را بالام نامیده اند. با یکی کردن فرد با فردی دیگر که در زمانی دیگر میزیسته و زندگی مشابهی داشته, نام واقعی او را پنهان می کنند. تاریخ آرتوری هم دقیقاً با نام بردن از شاه اِوِلاخ چنین کرده است. همه اینها شاهدی است بر اینکه تاریخ مندرج در عهد قدیم همان تاریخ آرتوری است. با جابجا کردن حروف نام اِوِلاخ به عبارتی میرسیم که معنای آن «پسر نبوکد نصر» است.

اینجا شورش یهودیان و تخریب اورشلیم و معبد اورشلیم را داریم. پیش از این کدام شاه معبد اورشلیم را تخریب کرده بود؟ نبوکد نصر. طبق سنت موجود در تاریخ یهودیت اینجا هم دو شاه را میتوان با هم آمیخت. اگر از نبوکد نصر نام برده شود میتوان فرض کرد که منظور همان شاه عیسی است, چرا که وقایع مشابهی از زندگی هر دو نقل شده است. اینجا صحبت از پسر شاه نبوکد نصر کرده اند. حاکم ساراس را شاه اِوِلاخ نامیده اند که پسر نبوکد نصر است. از همین جا میتوان نتیجه گرفت که شاه پالمیرا پسر شاه عیسی بوده است… پسر عیسی در پالمیرا ساکن بود. اینجای داستان از سفر یوسف رامه ای به پالمیرا می گوید, سفر برای مذاکره درباره خلع سلاح شدن ارتش بزرگ پالمیرا, و برای مذاکره درباره تغییر آیین پالمیرا از یهودیت نصرانی به یهودیت ساده یا به عبارتی همان مسیحیت.

crop,750x427,2048689876

شاه اولاخ با یوسف رامه ای موافقت نمیکند و یوسف رامه ای به او می گوید اگر با خلع سلاح موافقت نکنید پارتی ها را برای اشغال شهرتان خواهیم فرستاد. ارتش پارتی ها پشت مرزها آماده حمله و اشغال بود. پیش از من از موقعیت جغرافیایی ساراس و هویت شاه اولاخ رازگشایی نشده بود. برای کشف این راز لازم بود کلید کشف رمز در دست باشد: یوسف رامه ای همان جوزیفوس فلاویوس است و عیسی شاه پالمیرا یا ساراس. و این نکته حتماً برای نگارندگان تاریخ آرتوری روشن بوده است اما به فکر مورخین مدرن نرسیده است. تاریخ آرتوری حجم عظیمی از وقایع تاریخی واقعی را در خود پنهان دارد که در تاریخ مدرن مطرح نشده اند. تاریخ آرتوری در واقع تاریخ معرفی و ورود میترا به رم است. تاریخ آرتوری به همین دلیل اهمیت بسیاری دارد. بسیاری از حلقه های گم شده وقایع تاریخی را می توان در تاریخ آرتوری یافت.

پرسش- جفری مانماوث از اشغال بریتانیا به دست ارتش آفریقا نوشته است که امروز به نظر احمقانه می آید.

7883794.jpg

رالف الیس- بله. مورخین مدرن معتقدند این موضوع تنها یک افسانه است. جفری مانماوث که اولین نسخه درست تاریخ آرتوری را نوشت, از زمان مرگ آرتور تا چهار نسل بعد از او را تاریخ نگاری میکند و سپس می نویسد که ارتشی عظیم از آفریقا, با یکصد و شصت هزار جنگجو از ناحیه ایرلند به اشغال بریتانیا پرداختند. بیشتر مورخین مدرن این ادعا را رد میکنند. جفری مانماوث درست می گفت, اما لازم است بدانیم دقیقاً از چه حرف میزده. تصور میکنم درست مثل ماجرای موقعیت جغرافیایی ساراس, من اولین کسی هستم که از این موضوع نیز رمزگشایی کرده است. کلید ماجرا در عنوانی است که برای شاهان افریقایی استفاده شده است. این عنوان نام یکی از صدر اعظم های نورماندی (واقع در جنوب فرانسه) در قرن هشتم است. آنچه تحت عنوان حمله افریقا به بریتانیا توصیف شده در واقع وصف حمله مسلمانان شمال آفریقا به جنوب فرانسه در قرن هشتم است. مسلمانان تمام کشورهای خاور نزدیک را شکست دادند, سپس اسپانیا و بعد فرانسه را اشغال کردند. در تولوز فرانسه شکست خوردند و دوباره عقب رانده شدند. اما این آخرین اشغالگری آنها نبود. بار دیگر حمله کردند و شهر خودمختار اورانج در جنوب فرانسه را اشغال کردند.

من این داستان ها را می دانستم و از طریق ولفرام فون اشنباخ با ارتباط این داستان ها آشنا شده بودم. ولفرام فون اشنباخ یکی از بهترین تاریخ های آرتوری را در کتاب پارزیوال نوشته است. اما کتاب عالی دیگر او که کمتر شناخته شده است کتاب ویلهلم است. این کتاب راوی داستان ویلهلم, شاهزاده شهر اورانج در جنوب فرانسه است. او بود که در اواخر قرن هشتم مجدداً مسلمانان را به طرف کوه های پیرنه و به طرف اسپانیا راند و از قلمروش بیرون کرد. داستانی که جفری مانماوث درباره حمله افریقا به بریتانیا نوشته همان داستان جنگ عیسی برای آزادی در قرن اول است؛ اما در زمان نوشته شدن این تاریخ ها, آن داستان تبدیل به جنگ علیه مسلمانان شد: جنگهای صلیبی.  

اولین جنگ صلیبی در سال 1095 آغاز نشد, بلکه مدتها پیش از آن و در قرن هشتم آغاز شد, ابتدا در تولوز و سپس به دست ویلهلم در شهر اورانج که منجر به بیرون راندن مسلمانان شد. مانماوث ماجرای جنگ قرن اول را در قالب مشکلات زمانه خودش در کتابش نوشت. یک آرتور ایتالیایی هم داریم که در مقابل مسلمانان جنگیده است. میبینید که شخصیت آرتور تا چه حد قابل تغییر شکل است؟ او قهرمانی است که میتواند در موقعیت های مختلف برای آزادی از چنگ اشغالگران یا ستمگران بجنگد.

Map_of_expansion_of_Caliphate.svg

یکی از شنوندگان درباره ارتباط این مطالب با زمانه ما و امروز پرسیده بود. شاهزادگان اورانج اصالتاً از اهالی جنوب فرانسه بودند, اما در نهایت در هلند مستقر شدند. دوران اصلاحات اروپا و پایان بخشیدن به زمامداری دین کاتولیک به دست همین شاهان اورانج انجام شد. بعدها ویلیام سوم از همین خاندان شاه انگلستان شد. و همین ویلیام اورانج بود که جیمز دوم را از ایرلند راند. این نبرد جنگ سرنوشت سازی بود که آیین پروتستان را بر تمام اروپای شمالی, از جمله بر انگلستان, اسکاتلند, شمال آلمان و اسکاندیناوی حاکم کرد. همین اصلاحات بود که منجر به وقوع انقلاب صنعتی شد. بدون این نبردها و اصلاحات در اروپا امکان نداشت مردم فارغ از آیین کاتولیک امکان تفکر پیدا کنند و انقلاب صنعتی رخ دهد. تمام دستاوردهای علمی حاصل از انقلاب صنعتی به دلیل برنده شدن شاهزاده اورانج در آن نبرد سرنوشت ساز ممکن شد.

 میبینید چگونه تمام این وقایع بر زمانه ما تاثیر گذاشته اند؟ اگر تاریخ را نفهمید محکوم به تکرار آن هستید.

ادامه دارد

آلبوم تصویری پروپاگاندا

1- در سال 1929, در دورانی که استعمال دخانیات توسط زنان در ملأ عام و حتی در فضای خصوصی مورد قبول افکار عمومی نبود, جرج هیل, رئیس کمپانی تنباکوی آمریکایی از ادوارد لوئیس برنیس خواست برای افزایش فروش دخانیات راهی برای تشویق زنان به استعمال دخانیات پیدا کند. وی ورود زنان به جرگه خریداران دخانیات را به » افتتاح معدن طلا جلوی در حیاط خانه خود» تشبیه می کرد:

6a00d83451b74a69e2014e60167958970c-pi

2- برنیس که خواهرزاده زیگموند فروید بود از نوشته های فروید به عنوان منبعی ارزشمند برای «مهندسی افکار عمومی» استفاده میکرد و با تکیه بر همین نوشته ها آنچه را که در آن زمان پروپاگاندا و بعداً روابط عمومی خوانده شد خلق کرد:

freudbernays.png

3- برنیس با ابراهام بریل, روان شناسی که پیرو مکتب فروید بود مشاوره کرد, و پس از مشاوره عبارتی را که از او شنیده بود در طراحی پروپاگاندای خود به کار برد: مشعل آزادی. از نظر ابراهام بریل, برای زنان استعمال دخانیات به معنای بریدن زنجیر اسارتی بود که مردان در آن گرفتارشان کرده بودند, و سمبل به دست گرفتن قدرت:

800px-Abraham_Brill_2.jpg

4- برنیس برای پیاده کردن پروپاگاندای خود بین دو مناسبت تاریخی که در آمریکا یاداور آزادی هستند مردد بود: چهارم ژوئیه یا روز استقلال آمریکا, و رژه یکشنبه عید پاک یا آزادی روح در نیویورک. زمان و مکان دوم برای پیاده شدن پروپاگاندا انتخاب شدند. از پیش به زنان جوان شرکت کننده در این رژه مبلغی پرداخت شده بود تا در زمان مناسب سیگارهایی که زیر لباس خود پنهان کرده بودند را روشن و استعمال کنند. مطبوعاتی که از قبل مطلع شده بودند با حضور در محل رژه به تهیه عکس و گزارش پرداختند. شماره مخصوص اول آوریل 1929 با سرتیتر زیر منتشر شد» دسته ای از دختران به نشانه آزادی به سیگارهای خود پک میزنند.»

TorchesFreedom1.jpeg

5- فمنیست معروف, روث هِیل نیز زنان را دعوت به پیوستن به این رژه کرده بود و خطاب به آنها گفته بود «ای زنان! مشعل آزادی دیگری روشن کنید! به نبردی دیگر علیه محدودیت جنسی بپیوندید!»

Ruth_Hale_1921.jpg

6- در سال 1923 تنها 5 درصد از خریداران دخانیات زن بودند. این رقم در سال 1929 به 12 درصد و در سال 1935 به 18.1 درصد رسید:
Lucky-Strike.jpg
 
 
 
 

جام مقدس, عیسی مسیح و دوازده حواری, شاه آرتور و دوازه شوالیه میزگرد- بخش چهارم

متن زیر بخش چهارم از ترجمه مصاحبه ای رادیویی با رالف الیس است که در آن با بررسی و مقایسه تاریخ آرتوری و تاریخ مندرج در کتب مقدس, از جام مقدس که به زعم کلیسا جامی است حاوی خون عیسی مسیح مصلوب شده, رمزگشایی می شود. متن شامل توضیحاتی در باره عدد سمبلیک 12, ارتباط بین شاه آرتور و  عیسی مسیح, نام و مشخصات همسر و فرزند مسیح و بسیاری مطالب بدیع و جالب توجه دیگر است و به دلیل تنوع و بدیع بودن محتوا برای ترجمه و نشر در فانوس انتخاب شده است.

شیطان که همیشه در غالب یک زن ظاهر می شود, ظاهر شد تا از بکارت سر پرسیوال اطمینان حاصل کند. شیطان به اغوای سر پرسیوال می پردازد و او برای رهایی از اغواگری شیطان شمشیر خود را بیرون کشیده و خود را اخته می کند. به این ترتیب تبدیل به یک جلیلی می شود و عنوان گالاهاد را از آن خود می کند. این نکته که سنت پیتر همان سر پرسیوال است از این جهت جالب است که دریچه دیگری به شجره نامه خانوادگی او می گشاید. روایتهای مربوط به حواریون مسیح اطلاعات دقیقی از هویت سنت پیتر به دست نمی دهد, اما تاریخ آرتوری درباره سر پرسیوال اطلاعاتی در اختیار ما قرار میدهد.

دو نسخه مشابه از داستان های مربوط به سر پرسیوال داریم و در هر نسخه پدری متفاوت دارد. پدر اول او در نسخه اولی یوسف رامه ای است. مشکل در این است که یوسف رامه ای از شخصیتهای قرن اول است. در نسخه دوم لانسلات پدر سر پرسیوال خوانده شده است. پس یوسف رامه ای همان لانسلات بوده است. در این نسخه پدر پرسیوال صاحب الاغی بوده که در اصل به یوسف رامه ای تعلق داشته است. پس یا الاغی داریم که 500 سال عمر کرده, یا زمان بندی تاریخی ماجرا ایراد دارد. چرا پدر پرسیوال الاغی داشت که در اصل متعلق به یوسف رامه ای بود؟ به این دلیل که تمامی این ماجرا متعلق به قرن اول است.

داستان پیچیگی بسیاری دارد اما به همین دلیل نوشتن درباره آن را دوست دارم. اگر کتاب 600 صفحه ای من را بخوانید احتمالاً با 300 ایده کاملاً جدید روبرو خواهید شد.

1.png

پرسش- جایگاه یوسف رامه ای در تاریخ آرتوری چیست؟

رالف الیس- او یکی از شخصیت های محوری تاریخ آرتوری است. او که یک شخصیت قرن اولی بوده در داستانهای مربوط به جام مقدس نقش اصلی را بازی میکند. او همکار امپراتور وسپاسیان بوده و امپراتور او و پسرش را که (برای پیچیده کردن و گمراه کردن خواننده) جوزیفوس نامیده شده به ساراس میفرستد. پسر او که جوزیفوس نامیده شده نویسنده ای ماهر هم خوانده شده است (جوزیفوس فلاویوس یهودی-رومی نویسنده قرن اول میلادی بوده است که نوشته هایش تاثیر بزرگی بر روایت رسمی و رایج از تاریخ یهودیت داشته است-مترجم). همه اینها برای گمراه کردن خواننده و گیج کردن او است.

vespasian-3.jpg

ساراس نقطه ای است که در تاریخ آرتوری به کرات از آن نام برده شده است. نمی دانم چرا مکان این نقطه را مصر معین کرده اند. در تاریخ آرتوری به کرات از بابل صحبت شده است. می دانم که قاهره زمانی بابل خوانده می شده, اما در کتاب آمده که او را به سمت فرات فرستادند. پس او را به سمت بابل که در عراق واقع است فرستاده اند و نه به مصر. پس او از یهودا به طرف فرات عازم شد. کاملاً واضح است که ساراس در عراق واقع بوده است. این مسیر راهی تجاری و همینطور مسیر عبور زائران بوده است. باید توجه کنید که عراق عمدتاً یهودی نشین بوده است. یهودیان در واقعه ای که به تبعید بابلی معروف است به بابل فرستاده شدند و بیشتر تبعیدی ها در بابل ماندگار شدند. ساراس باید نقطه ای در محدوده عراق و سوریه بوده باشد. مقصد او درست در میان مسیر یهودا به فرات بوده است, و شهری که درست در میان این مسیر زیارتی واقع شده پالمیرا است. چرا آن را ساراس نامیدند و نه پالمیرا؟ به این دلیل که ذکر کردن نام خانواده سلطنتی اِدِسا در نوشته های جوزیفوس فلاویوس و در تاریخ انجیلی ممنوع بوده است. اگر در تمام نوشته های جوزیفوس فلاویوس جستجو کنید حتی یک اشاره هم به اِدِسا نخواهید دید. درست همانطور که شاه آبگاروس هم به شکلی عمدی از تاریخ حذف شده است. پس ذکر نامهای ادسا و پالمیرا ممنوع بوده است.

 تاریخ آرتوری پالمیرا را حذف کرده و آن را ساراس نامیده است. چرا آن را ساراس نامیده اند؟ ساراس به عربی به معنای اخته است. اینجا نقطه ای است که جلیلی های اخته در آن ساکن بوده اند, به همین دلیل آن را ساراس نامید اند. این بخش دیگری از برداشت اشتباه از داستان شاه آرتور و چنان که برخی نویسنده ها و پژوهشگران انجام داده اند, ارتباط دادن آن با ولز است. بر اساس یکی از نسخه های داستان, سر گالاهاد به هوسلس سفر کرد و این نقطه بعد از انتصاب او به مقام کشیش بزرگ, ولز نامیده شد. اما در کتاب عهد قدیم آمده که معنای هوسلس اخته است. در نسخه دوم از داستان, گالاهاد به ساراس سفر کرد که همان پالمیرا در سوریه امروز است و معنای آن اخته است. کاملاً واضح است که هوسلس و ساراس یکی هستند. امکان ندارد این وقایع در ولز رخ داده باشد, این داستان هیچ ارتباطی با ولز ندارد.

دقیقاً همین داستان به قلم جوزیفوس فلاویوس نوشته شده است. پس از شورش یهودیان, امپراتور وسپاسیان به جوزیفوس فلاویوس ماموریت داد تاریخ شورش یهودیان را بنویسد. قصد امپراتور این بود که به ساکنین مرزهای شرقی روم بگوید اگر شورش کنید به همین شکل با شما برخورد خواهد شد. منظور جنگی است که در نتیجه آن یهودا به کل تخریب شد. پس هدف اصلی نوشتن کتاب عظیم جنگهای یهودی, ترساندن مردم بود…

2.png

وسپاسیان جوزیفوس فلاویوس را دقیقاً به همان سفر فرستاد, به پالمیرا و ادسا. تاریخ آرتوری همین داستان را درباره یوسف رامه ای نوشته است. به همین دلیل است که می گویم یوسف رامه ای همان جوزیفوس فلاویوس بوده است. در تاریخ آرتوری آمده خدا یوسف رامه ای را به این نقطه در مسیر فرات فرستاد تا مردم را به شکل ساده تر یهودیت او یا همان مسیحیت دعوت کند. این همان سفر و همان ماجرا است. تنها کافی است به جای خدا, امپراتور وسپاسیان را قرار دهید. وسپاسیان یوسف رامه ای را به پالمیرا و ادسا اعزام کرد تا آنها را به دین جدید بخواند و از شورش های آتی آنها پیشگیری کند. یوسف رامه ای همکار امپراتور وسپاسیان بود. کسی که شورش یهودیان را آغاز کرد خانواده سلطنتی اِدِسا و پالمیرا بود, شاه ایسوس مانو از خانواده سلطنتی ادسا. و شاه ایسوس مانوی ادسا همان شاه عیسی امانوئل روایت دینی است, همان عیسی مسیح.

پس اکنون یک شخصیت واحد داریم: جوزیفوس فلاویوس یا همان یوسف رامه ای. او ماموریتی دشوار داشت. به او ماموریت داده شده بود کتابی که نوشته بود, یعنی جنگهای یهودی را با خود ببرد و به مردم آن منطقه بگوید خلع سلاح شوند. آنها هنوز ارتشی داشتند و مایل نبودند خلق سلاح شوند. امپراتوری روم نمی دانست در آینده چه خواهند کرد, آیا شورش خواهند کرد, وارد جنگ خواهند شد یا صلح جو خواهند بود؟ اما علاوه بر این ماموریت, از جوزیفوس فلاویوس خواسته بود مردم آن منطقه را به تغییر دین وا دارد. آنها یهودی نصرانی بودند و دین شان بسیار نظامی و تهاجمی بود. خواسته وسپاسیان این بود که مردم آن منطقه از یهودیت نصرانی به یهودیت ساده یا همان مسیحیت تغییر آیین دهند تا فکر شورش های بعدی به ذهنشان نرسد.

ادامه دارد…

جام مقدس, عیسی مسیح و دوازده حواری, شاه آرتور و دوازه شوالیه میزگرد- بخش سوم

متن زیر بخش سوم از ترجمه مصاحبه ای رادیویی با رالف الیس است که در آن با بررسی و مقایسه تاریخ آرتوری و تاریخ مندرج در کتب مقدس, از جام مقدس که به زعم کلیسا جامی است حاوی خون عیسی مسیح مصلوب شده, رمزگشایی می شود. متن شامل توضیحاتی در باره عدد سمبلیک 12, ارتباط بین شاه آرتور و  عیسی مسیح, نام و مشخصات همسر و فرزند مسیح و بسیاری مطالب بدیع و جالب توجه دیگر است و به دلیل تنوع و بدیع بودن محتوا برای ترجمه و نشر در فانوس انتخاب شده است.

اطمینان دارم زودیاکی که این نشان ماهی از آن اقتباس شده تصویر دایره البروجی است که در معبد دندور در مصر واقع است. اگر به تصویر این دایره البروج دقت کنید میبینید که هر یک از دو شعاع نشان ماهی به یک دایره می رسد, یکی به دایره ای که نشان ونوس است و دیگری به دایره ای که نشان خورشید یا هلیوس است. از این موضوع چند نتیجه واضح به دست می آید: اول, ارتباط این داستان با مصر. دوم, اینکه این داستان مربوط به قرن اول است, زیرا به وضوح سال تولد شاه آرتور را سال دهم میلادی تعیین میکند. و سوم, ارتباط بین داستان شاه آرتور و شاه عیسی مسیح را نشان میدهد که در همان سال دهم تقویم میلادی یا همان حدود به دنیا آمد.

1.png

همه این بحث ها به دلیل پرسشی که درباره مرلین مطرح شده بود عنوان شد. مرلین ارتباط محکمی با دایره البروج دارد. او جادوگر/شعبده باز دایره البروج بود, مازادا بود. یکی از خواهران شاه آرتور مورگین نام داشت که هم ریشه با ماگدالن (مجدلیه-مریم مجدلیه) است. معنای کلمه ماگدالن (معادل انگلیسی مجدلیه-مترجم) برج است. معنای مریم مجدلیه مریم برج است, اما نه هر نوع برجی. ماگدال در زبان مصری به معنای هرم بود. به همین دلیل است که نام برج بابل که چنان که میدانیم یک هرم بوده است, در کتاب عهد قدیم به شکل ماگدال آمده است. بنابراین مریم مجدلیه در واقع مریم هرم بوده است. تمام این دین ها از مصر آمده اند و منشاء شان در یهودا نبوده است. همه این بزرگان فراعنه مصر بودند.

نام دیگر ستاره داود ماگن* است. ستاره داوود چگونه شگل گرفته است؟ از روی هم قرار گرفتن دو ماگدال یا دو هرم. چنان که گفتیم نام خواهر شاه آرتور, مورگین هم از همین ریشه است. بنابراین با روی هم قرار دادن دو ماگدال (هرم) یک مورگین یا ماگن (ستاره) به دست می آید. و بعد ستاره مریم را داریم, ستاره ماریان که همان ونوس است. ونوس مهم ترین الهه نه تنها در مصر, بلکه در بخش بزرگی از خاور میانه بود. در زبان مصری ایسیس را اَست می خواندند, و از اَست نامهای ایشتار و استر گرفته شده است. سمبل تمامی این الهه ها ستاره ایسیس بود که همان ستاره مریم است.

2.png

اگر برای مثال به ویکیپدیا نگاه کنید تفسیری را می بینید که بر اساس زبان ولزی انجام شده, که تا حدی غلط است. برای مثال نوشته اند معنای نام ملکه گوئینور*, همسر آرتور شاه, ملکه سفید بوده است که توضیحی بی معنی است. کلمه گوئن در زبان ولزی به معنای روز جمعه است. نام این ملکه از همین کلمه آمده است. در تمام دینهای بخش غربی خاور میانه و اروپا, جمعه روز ونوس است. به همین دلیل است که جمعه به زبان ایتالیایی ونرس و در زبان فرانسه وندردی است (در پارسی باستان جمعه ناهید شید خوانده می شده و ناهید همان ونوس است-مترجم). بنابراین او تجسم ونوس بوده است. پس ملکه گوئینور نیز درست مانند مریم و مارتا و مورگین با ونوس مرتبط است.

از یک طرف آرتور را داریم که با گوئینور ازدواج میکند, و از طرف دیگر مسیح را داریم که با مریم مجدلیه ازدواج میکند. هر دوی این ملکه ها نام ونوس را بر خود دارند. هر دو تجسمی از ونوس هستند. داستان بسیار پیچیده ای است.

پرسش- گفتیم جام مقدس خون مسیح است و شاهزاده خانمی آن را حمل میکند. خود جام مقدس چیست؟ بشقاب است یا جام یا سنگ؟

رالف الیس- بله کمی از پاسخ به آن پرسش منحرف شدیم. میدانیم چه کسی آن را حمل میکند, چه کسی محافظ آن است, اما خود جام چیست؟ تنها یک توصیف خوب از این جام در دست داریم که نوشته ولفرام فون اخنبرگ است. او میگوید اطلاعات خود را از فلجتانوس که یک ستاره شناس بوده گرفته است, اما فکر میکنم درباره منبع اطلاعات خود دروغ گفته. فلجتانوس نام شاهزاده خانم شهر اِدِسا پس از آزادسازی آن از دست مسلمانان بوده است, و او اطلاعات خود درباره جام را از این شاهزاده خانم گرفته است. عبارت لاتینی که او برای توصیف این جام به کار برده به «سنگی از آسمان» ترجمه می شود… اِدِسا سنگی مهم و مقدس داشته که یک شهاب سنگ بوده است. توصیف سنگی از آسمان به نظر برای چنین سنگی مناسب می آید.

pyramid.jpg

ولفرام از این فراتر می رود, نمیگوید که جام یک شهاب سنگ بوده است, بلکه میگوید سنگی بوده که بیگانگان فرازمینی با خود آورده اند, و خون شاهی به آن سپرده شده تا از آن به خوبی مراقبت شود. این سنگ همان سنگ بنبن بوده است. ولفرام می گوید که سنگ جام ارتباط نزدیکی با ققنوس داشته است. ما بر اساس سکه های تاریخی میدانیم سنگ بنبن با ققنوس ارتباط نزدیک داشته است.

3.png

 این نکته که جام مقدس سنگی مقدس بوده است ما را به عهد جدید بازمی گرداند, شوالیه های میز گرد و سردسته آنها که سنت پیتر بوده است. و البته معنای نام پیتر سنگ است. اسم واقعی او پیتر نبوده بلکه سیمون بوده, و به او لقب پیتر داده شده است. بنابراین نام او سیمون سنگ بوده. چرا؟ زیرا محافظت از سنگ به او سپرده شده بوده است. بنابراین اگرچه عبارت جام مقدس به طور خاص در عهد جدید ذکر نشده, با این وجود از محافظ آن صحبت شده است. پس سنت پیتر اخته بوده است. به همین دلیل است که داستانی درباره مسیح بر فراز کوه زیتون داریم, پیش از دستگیر شدن.

6.png

داستانی که درباره بریده شدن یک گوش در مراسمی بر فراز کوه زیتون است به این شکل روایت شده که پس از بریده شدن گوش, پسری برهنه از کوه فرار میکند. من فکر نمیکنم آنچه قطع شده در واقع گوش بوده باشد. یک پسر برهنه در مراسم مسیح بر فراز کوه زیتون چه میکرده؟ به نظر آنچه بریده شده بیضه های سنت پیتر بوده, و این مراسم برای جلیلی کردن او برگذار می شده است.در تاریخ آرتوری سنت پیتر همان سِر پرسیوال است. در تاریخ آرتوری سر پرسیوال خودش را اخته کرد. سر پرسیوال تاریخ آرتوری همان سنت پیتر تاریخ دینی است و شاه آرتور همان شاه عیسی مسیح. و یاداوری میکنم که سر پرسیوال همان سر گالاهد, سردسته شوالیه های میز گرد بوده است.

*magen David

*Guinevere

ادامه دارد…

سی هزار خدای پیش از یهوه- بخش سوم

مطلب دنباله دار زیر ترجمه بحثی است از مایکل تساریون با مجری گری دیوید وایتهد که در کانال یوتیوب زیر قابل دسترسی است. ترجمه با کمی خلاصه سازی انجام شده و به دلیل تبدیل فایل صوتی اولیه که در قالب گفتگو بوده به متن نوشتاری, با اندکی ویرایش اجتناب ناپذیر تقدیم خوانندگان فانوس می شود.
کانال یوتیوب Unslaved

مایکل تساریون- خدایان می توانند تناسخ پیدا کنند, بین انسان ها قدم بزنند, و با تاریخ و زندگی انسانها تعامل پیدا کنند. حتی روایاتی وجود دارد درباره واگذاری سلطه بر یک از کشور از یک خدا به خدایی دیگر. کرونوس در اساطیر یونانی سلطه بر سرزمین مصر را به تائوت یا آنچنان که رایج است به تات واگذار کرد. بنی اسرائیل به شدت از فرهنگ هلنی یونان تاثیر پذیرفته اند.

دیوید وایتهد- آیا مراسم تاج گذاری ملکه یا مراسم واگذاری قدرت به شاه جدید که طی آن سیاستمداران یا منسوبین کلید را به شاه جدید واگذار می کنند از همین جا آمده؟ سمبل ها و آیین های این مراسم و سرودهایی که در حین مراسم خوانده میشود, مثلاً سرودهای حزقیال, همه سمبلی است از واگذاری قدرت از خدا به نماینده خدا؟

مایکل تساریون- این مراسم کاملاً این ریشه ها را لو میدهند. این نکته چنان واضح است که از نظر و توجه ما دور می ماند و این قسمت خطرناک ماجرا است…

تصاویر هوایی دره سند نشان میدهد قدمت تمدن آن نقطه به ده هزار سال پیش میرسد. اما خدایان آن زمان نامیرا نبودند. می نوشیدند, می جنگیدند, عصبانی می شدند, تجاوز می کردند و می مردند. حتی خود مسیح که برای مسیحیان جایگاه خدا-انسان دارد بدنی مادی داشت, مرد و حتی پس از مرگش قرار است در قالب روح القدس میان ما باشد. از استاد بریتانیایی و یکی از بزرگان مصر شناسی که کتاب اموات را هم ترجمه کرده است, پیتر لو پیج رونوف نقل میکنم «این موضوع که اوزیریس در واقع شاهی الهی و باستانی بود که در دلتای نیل حکومت می کرد مورد پذیرش عموم مصر شناسان است.»

de Rohden, Alberto, b.1850; Sir Peter Le Page Renouf (1822-1897)

ساموئل نواه کریمر که کتابش, سومری ها در دانشگاه ها تدریس میشود چنین گفته «خدایان سومری که در اساطیر سومری توصیف ظاهری شده اند کاملاً انسان نما بوده اند. حتی افکار, ظاهر و اعمال قدرتمندترین و دانشمند ترین شان نیز مانند انسان بوده است. مانند انسان برنامه ریزی و عمل می کنند, می خوردند و می نوشند, ازدواج می کنند و صاحب خانواده می شوند, به خانواده خود رسیدگی میکنند, و به شهوات و ضعف های انسانی مبتلا هستند. اگر چه خدایان نامیرا دانسته می شدند, لازم بود برای ادامه حیات تلاش کنند. ممکن بود بیمار شوند, می جنگیدند, زخم می زدند, می کشتند, و ممکن بود خود زخم بردارند و کشته شوند.»

پس آیا چنان که برخی بی خدایان می گویند, این خدایان سمبل و تجسمی از سیارات و ستارگان, خورشید و ماه بودند؟ یکی خدای برداشت محصول بود و دیگری خدای تولید شراب. در مورد خدایانی مانند دیونیسوس خدا سمبل امور جنسی میشد. یا حتی در مواردی مانند برهما, خدا سمبل و تجسم کل چرخه ستاره شناسی می شد. به کسانی که شنونده ما هستند می گویم این هم یک نظریه است. بررسی کنید تا نظریه ای که برایتان قابل قبول تر است پیدا کنید.

گروه دیگری هستند که می گویند تمام خدایان برگرفته از فرقه های باستانیی هستند که با اجرام آسمانی مرتبطند. حتی نام بعضی فرعون ها به راحتی این ارتباط را نشان می دهد. این خدایان تجسم انسانی اجرام یا چرخه های آسمانی هستند. شواهد محکمی برای تائید این نظریه وجود دارد. خدایانی که با پدیده ها و اتفاقهایی مانند رعد و برق های عظیم, باد و توفان یا شهاب ها و دنباله دار ها مرتبط هستند و حتی اگر تولد آنها به این پدیده ها نسبت داده نشده, کاهنان و دین مداران با تکیه بر این ربط این خدایان را به شما قبولانده اند… انکار نمی کنم که این خدایان با پدیده های جوی و آسمانی ارتباط نزدیک دارند…

2834315-god_of_war_iii__kratos_by_andyparkart_d35m6ku.jpg

هر چه در زمان به عقب تر باز میگردیم نزدیکی و تعامل خدایان و انسان بیشتر می شود. هنوز موعظه گران اوانجلیست روی سکوی موعظه می ایستند و می گویند «دیشب خدا به من گفت به شما چنین بگویم…» در هر فرقه از هر آیینی در هر نقطه ای بروید هستند کسانی که به مردم می گویند خدا به آنها چنین و چنان گفته.

بازگردیم به این نظریه که خدایان تجسم پدیده ها, فجایع طبیعی و وقایع آسمانی هستند. سوالی که باید از طرفداران این نظریه پرسید این است که دلیل زشتی, خشونت, و لذت طلبی غیر اخلاقی این خدایان چیست؟ اقدام به تجاوز جنسی این خدایان را چطور توضیح میدهید؟ جب, خدای زمین با همسر را, خدای جهان هستی یعنی با نوت رابطه جنسی برقرار می کند. در واقع نطفه اوزیریس به همین شکل بسته میشود. اوزیریس زنا زاده است, یکی از بزرگ ترین خدایان که عیسی مسیح تا حد زیادی بر اساس او شکل گرفته و تعریف شده است. حتی شواهد بسیاری بر ازدواج خدایان با محارم شان وجود دارد. نوح نیمه مست و برهنه در حضور فرزندانش راه می رود, سلیمان چند صد همسر دارد, خدایانی که پدر خود را می کشند, خدایی که فرزندان خود را میخورد یا می درد.

و نظریه دیگری نیز وجود دارد که کل ماجرای خدایان را ساخته و پرداخته بسیار ماهرانه و دقیق کاهنان و کشیشان و نویسندگان دینی می داند. همه را نمایشنامه ای میداند برای کنترل ذهن بشر. بر اساس این نظریه خدایان ساخته کشیشیان و کاهنان هستند تا شما تصور کنید همیشه تحت نظر خدا هستید, تا احساس گناه دائمی کنید. و البته شواهد بسیاری نیز صحت این نظریه را تائید میکند.

تمام ملت ها قبول داشتند که خدایان میرا بودند و همه معتقد بودند اجدادشان از خودشان پیشرفته تر بودند. تنها ملتی که غرور زیاد داشته و اجداد خود را بربر خوانده یونانیان بودند.

دیوید وایتهد- مطرح کردن این نظریه ها اهمیت زیادی دارد. این نظریه ها در مدارس به ما آموخته نمی شود. ادیان عمده مانند مسیحیت یا اسلام موضوع را مطلقاً غیر بشری و الهی می دانند. وقتی به این نظریات مختلف نگاه میکنیم کشف حقیقت راحت تر می شود. لازم است به شیوه شرلوک هلمز تکه های پازل را کنار هم قرار دهیم تا حقیقت آشکار شود.

ادامه دارد