مقدمه کتاب صوفیان- بخش پنجم, پایانی

صوفیان مسلمان بخت آن را داشتند که با تکیه بر نوشته های غزالی (قرن یازدهم و دوازدهم میلادی) از خود در مقابل اتهام ارتداد دفاع کنند. غزالی از آن رو که بلند مرتبه ترین مقام تعلیمی اسلام را از آن خود کرده و افسانه های دینی قران را با فلسفه عقل گرایانه آمیخته است صاحب لقب حجت الاسلام شده است. با این وجود صوفیان مسلمان دائماً در مناطقی که نور روشنایی کمتر به آنها رسیده بود قربانی می شدند و از همین رو مجبور می شدند گذرواژه ها سرّی, روشهای دست دادن خاص, و سایر روشهای مراقبت از خود را به کار برند. در غرب هیچ صوفیی که به اندازه کافی در کلیسا صاحب قدرت و عضو شورای بزرگ کلیسا باشد وجود نداشت تا از دوستان صوفی خود حمایت کند, اما تفکر صوفیانیه به موازات مسیحیت سنتی در قالب نیرویی سرّی ادامه حیات داد. به همین دلیل است که به راجر بیکن, ریموند لالی و سایر صوفیانی که از آنها نام برده شد با دیده تحسین همراه با شک و تردید نگریسته می شد و به آنها قدرتهای حیرت انگیز و ایده های حیرت انگیزتر نسبت داده می شد.  در عین حال نوشته های صوفیانه غزالی توسط نویسندگان متشخص دانشگاه های مسیحی که درباره ابورشد و ابوبکر ابو طفیل می نویشتند نقل شده است.

«صوفیان یک فراماسونری معنوی باستانی هستند…» در واقع فراماسونری در آغاز به عنوان انجمنی صوفیانه تشکیل شد. فراماسونری برای اولین بار در دوران حکمرانی شاه آتلستان (شاه انگلوساکسون قرن دهم که مورخین معاصر او را اولین شاه انگلستان قلمداد میکنند) به انگلستان وارد شد و بدون شک در آغاز قرن چهاردهم به عنوان یک صنف حرفه ای و به دست شوالیه های معبد به اسکاتلند رسید. اصلاحات اجرا شده در آن در آغاز قرن هجدهم در لندن و به دست گروهی از خردمندان پروتستان که به اشتباه عبارات و واژه های ساراسنی آن را عبری قلمداد کردند بسیاری از سنت های اولیه آن را مبهم کرده است. ریچار برتون, مترجم هزار و یک شب, که هم یک فراماسون و هم یک صوفی بود برای اولین بار به ارتباط بین این دو انجمن اشاره کرد اما به اندازه کافی در هیچ یک از این دو انجمن پیشرفت نکرده بود که بداند فراماسونری (واژه انگلیسی معادل فراماسون فری میسون است به معنای تحت اللفظی معمار یا بنّای آزاد- مترجم) در آغاز یک گروه تصوف بوده است. ادریس شاه نشان می دهد که فراماسونری استعاره ای بود برای بازسازی یا نوسازی معنوی انسان است نسبت به وضعیت موجودش که خرابه ای بیش نیست؛ و همچنین نشان می دهد که سه ابزار کاری که در لوژهای مدرن ماسونری نمایش داده میشوند نمایشگر سمبلیک سه موقعیت بدن در هنگام دعا و نیایش هستند. بواز و سلیمان (فرزند داوود) که فراماسون ها به عنوان بنّایان معبد سلیمان در اورشلیم می شناسند سلیمان بنی اسراییل یا متحدان فنیقی او نبودند, بلکه معمارن صوفی عبدل ملک و معمارن بعد از آنها بودند که قبه الصخره را روی خرابه های معبد سلیمان بنا کردند. نام های واقعی برخی از این معماران عبارت بود از ثوبان عبد الفیض (ایز) و نوه اش به نام معروف که فرزند (شاگرد) داود طی بود و نام رمزی صوفیانه اش سلیمان بود  چرا که او «پسر داود» بود. ابعاد و اندازه های انتخاب شده در طرح این بنا درست مانند کعبه در مکه, معادل های عددی برخی ریشه های کلمات عربی است که حاوی پیامهای مقدس هستند و هر بخش از بنا با ابعاد و نسبتهایی بسیار مشخص به بخش دیگر متصل شده است.

dome_of_the_rock1323557019006.jpg

قبه الصخره

چنان که اصول آکادمیک انگلیسی نیز تایید میکنند, از یک ماهی نمیتوان ماهی شناسی آموخت, و از یک فرشته نمیتوان فرشته شناسی آموخت. عمده مقالات و کتابهای مدرن درباره تصوف به قلم مورخان اروپایی و استادان دانشگاه آمریکایی نوشته شده که هرگز در عمق آبهای تصوف شنا نکرده اند یا به اوج وجد تصوف نرسیده اند, و حتی بازی شاعرانه با کلمات عربی-فارسی را نمی فهمند. از ادریس شاه درخواست کردم مرهمی بر این نبود اطلاعات عمومی باشد, حتی اگر تنها به این دلیل که کسانی را که طبیعت صوفیانه دارند و در غرب زندگی می کنند اطمینان پیدا کنند که در داشتن روش تفکری متفاوت تنها نیستند و قوه شهودشان با شنیدن تجربیات دیگران تقویت می شود. ادریس شاه پذیرفت هرچند نوشتن در اینباره امری دشوار است. نسب ادریس شاه به حضرت محمد می رسد و اسرار را از خلفا که اجدادش بوده اند به ارث برده است. او در واقع شیخ بزرگ طریقت تصوف است, اما از آنجا که صوفیان با هم برابرند و هر یک تنها مسئول رشد معنوی خود است, شیخ عنوانی گمراه کننده است. شیخ به معنای رهبر نیست بلکه به معنای پیشاهنگ است. پیشاهنگ عنوان قدیمی نظامی است برای سربازانی که در صف اول همراهانشان می ایستادند تا سرمشق قرار بگیرند…

پایان

Advertisements

مقدمه کتاب صوفیان- بخش چهارم

در حالی که عرفای مسیحی وجد را یکی شدن با خدا و در نتیجه والاترین دستاورد دینی می دانند, صوفیان تنها در صورتی بر ارزش آن صحه می گذارند که آن کس که به وجد رسیده پس از وجد دوباره به آغوش دنیا برگردد و به زندگی همخوان با تجربه ای که داشته ادامه دهد. ادبیات غرب عمیقاً تحت تاثیر موضوع آبدیده شدن روحی انسان توسط عشق است, موضوعی که عمدتاً به دست اسپانیایی های عرب تباری همچون ابن مسرّه از اهالی کردوا, ابن برجان از اهالی سویل, ابوبکر قرطبه ای و ابن القسوی از پرتغال پخش و گسترده شد. شناخته شده ترین صوفی-محقق ابن رشد از قرن دوازدهم بود که حکمت مدرسی را دچار تحول کرد (فلسفه مَدرَسی یا اسکولاستیسم روشی از تفکر انتقادی است که توسط دانشگاهیان قرون وسطی از حدود ۱۱۰۰ تا ۱۵۰۰ میلادی در اروپا تدریس می‌شد).

صوفیان همواره بر کاربردی بودن دیدگاه خود تاکید داشته اند. از نظر صوفیان متافیزیکی که در غالب افسانه ها و داستان های عامیانه تشویق به رفتار عاقلانه در انسان نکند بی فایده است. دوناتیست ها که دعای کشیش خطاکار را در مقایسه با دعای کشیش نیکوکردار رد می کردند با اعلام پاپ خارج از دین شناخته شدند و به این ترتیب «آنطور که من رفتار میکنم رفتار نکن, بلکه آنطور که می گویم رفتار کن» در کلیسای کاتولیک رایج شد. از کتاب دینی شاهد بر صحت این موضوع نیز پیدا کردند: در انجیل متی آمده مسیح به پیروانش می گوید از تعالیم فریسی ها پیروی کنند اما از رفتار فریسی های فرم گرا الگو برداری نکنند. مسیحیان با رضایت خاطر مسیح را مثال اعلی و بهترین در رفتار انسانی می دانند. اما صوفیان اگرچه مسیح را پیامبری می دانند که وحی الهی دریافت میکرد, از انجیل یوحنا این جمله را نقل میکنند: «مگر در تورات شما نیامده است که به شما گفتم خدایانید؟» و آن را چنین تعبیر می کنند که قضات و پیامبران مجازند قانون خدا را تعبیر کنند و بپذیرند که هیچ خدایی جز خدای یکتا نیست و این نیمه الهی بودن برای هر زن یا مردی کفایت می کند. صوفیان همچنین آئین لامائیسم تبت و نظریه های هندی مبنی بر تناسخ را رد میکنند؛ و اگرچه مسلمانان سنتی آنها را متهم به تاثیر پذیری از مسیحیت میکنند, صوفیان داستانهای مربوط به تولد مسیح را تنها تمثیل هایی از قدرت نهفته در انسان می دانند که می توانند او را از برادرانش که به روشنایی حقیقت نرسیده اند مجزا کنند. صوفیان همچنین داستانهای ماورا الطبیعه ای قران را استعاره می دانند که تنها کسانی که روشنایی حقیقت را دریافت نکرده اند به عنوان داستان های واقعی می پذیرند. بهشت برای مثال به نظر آنها به تجربه هیچ انسان زنده ای در نیامده و حوری های (مخلوقاتی از جنس نور) آن هیچ شباهتی با انسان ندارند و نباید چنان که در داستان های مستهجن عامیانه گفته می شود, به آنها ویژگی های بدن مادی را نسبت داد.

نمونه های مدیون بودن ادبیات اروپایی به تصوف پر شمار هستند. افسانه ویلیهلم تل در کتاب منطق الطیر عطار (قرن دوازدهم) و بسیار پیش از ظهور آن در سوئیس آمده است. اگرچه دون کیشوت به نظر اسپانیایی ترین اسپانیایی ها می آید, سروانتس خود به وام گرفتن از منابع عربی  در نوشتن این کتاب اعتراف دارد. ربط دادن این کتاب به متون عربی را بسیاری از محققین این زمینه شوخی تلقی کرده اند؛ اما داستان های سروانتس اغلب نزدیکی زیادی به داستان های سیدی کیشار, معلم صوفی افسانه ای دارد که گاه با ملا نصرالدین یکی دانسته می شود. از جمله این شباهتها ماجرای اشتباه گرفتن آسیا با غول ها است (هر چند در این مورد آسیا بادی نبوده و آبی بوده است). کلمه اسپانیایی کیشوت از ریشه عربی کشر گرفته شده است که همان ریشه نام سیدی کیشار است.

gettyimages-664675531-612x612

ریموند لالی, شهید و عارف مایورکایی اذعان داشته که کتاب شعر معروف خود, کتاب عاشق و معشوقش (نوشته شده در قرن سیزدهم) بر اساس مدل های صوفیانه نوشته شده است…

راجر بیکن که استاد فلسفه دانشگاه آکسفورد بود و همان جا نیز دفن شده است, در ساراسن اسپانیا تحصیل کرده بود اما با احتیاط فراوان از استفاده از واژه «به روشنایی رسیدگان» دوری می کرد تا مبادا مقامات دانشگاه آزرده شوند. در عوض از کلمه «شرقی» استفاده می کرد که در شکل عربی خود از همان ریشه به روشنایی رسیده (اشراق) گرفته شده است. پروفسور آسین از مادرید و دستیارانش شواهد وامدار بودن بیکن به مدرسه «به روشنایی رسیدگان» کوردوا را پیدا کرده اند, مدرسه ای که به دست ابن مسرّه (قرون نهم و دهم) پایه گذاری شده بود. این مدرسه به دست صوفی یهودی سلیمان بن گابیرول (قرن یازده) گسترش یافت, کسی که ساراسن ها با نام سلیمان ابن یحیی ابن جبیرول می شناختند. او کسی است که امروز تاثیر گذاری عظیمش بر قدیس فرانسیس آسیزی در پایه گذاری انجمن فرانسیسکن ثابت شده, انجمنی که بیکن در سال هزار و دویست و چهل و هفت به آن ملحق شد…

به راجر بیکن با دیده حیرت و گاه شک نگاه می شود چرا که «جادوی سیاه» را فرا گرفته بود. سیاه به معنای شیطانی نیست. سیاه بازی با ریشه عربی فهم  و فحم است, که اولی به معنای خرد است و دومی به معنای سیاه…

ادامه دارد

مقدمه کتاب صوفیان- بخش سوم

اسپانیا و سیسیل پس از فتح به دست ساراسن ها در آغاز قرن هشتم تبدیل به مراکز تمدن اسلامی شدند, تمدنی که به تعصب دینی شهرت داشت (ساراسن نامی بود که اروپایی در سده های میانه برای مسلمانان عرب و پس از آن برای اشاره به همهٔ مسلمان‌ها به‌کار می‌بردند). اما محققین شمالی که برای خرید نوشته های عربی به منظور ترجمه شان به لاتین به این نقاط سفر می کردند, به دنبال نوشته های تعصب آمیز اسلامی نبودند, بلکه در جستجوی ادبیات تصوف و گاهی نیز قرادادهای علمی بودند. آهنگ های تروبادورها-کلمه تروبادور ربطی به فعل اسپانیایی تروبار به معنای پیدا کردن ندارد, بلکه از ریشه عربی طرب آمده و معنای آن نوازنده بربط است- اکنون به قطعیت دارای ریشه های ساراسنی دانسته می شوند (تروبادور به افرادی گفته می‌شد که در اروپای قرون وسطی در محدوده کشورهای فرانسه، آلمان و ایتالیا شعر می‌سرودند و تغنی می‌کردند). با این حال پروفسور گیوم در کتاب میراث اسلام خاطر نشان میکند که شعر, تغزل, موسیقی و رقص  که همگی در تخصص صوفیان هستند به همان اندازه مورد بی مهری اسقف های مسیحی قرار می گرفتند که به دست مقامات مسلمان. در حقیقت زبان عربی هر چند محملی برای دین مسلمانان و افکار صوفیانه بود, مستقل از هر دوی آنها باقی ماند.

FG004072

تروبادور

جزیره مایورکا, جایی که من از سال 1929 در آن زیسته ام, در سال 1229 به دست شاه جیمز از اهالی آراگون پس از پنج قرن از تسخیر ساراسن ها خارج شد. شاه جیمز نشان شخصی خود را با نقش خفاش طرح کرد. این نشان هنوز بر فراز نشان های پالما, پایتخت ما دیده می شود. نشان خفاش مدتها من را سر در گم کرده بود و توضیح سنتی آن مبنی بر اینکه نشان هوشیاری است برایم قانع کننده نبود. خفاش در مسیحیت موجودی بد یمن است که با جادوگری ارتباط دارد. اما به خاطر داشتم که جیمز اول با کمک شوالیه های معبد و دو یا سه تن از بازماندگان اشرافیت مور (مور به مسلمانان اسپانیا گفته می‌شد که نژادی عربیاسپانیاییبربری داشتند) که در نقاط دیگر جزیره زندگی می کردند موفق به تسخیر پالما شده بود؛ و اینکه شوالیه های معبد به او خرد آموخته بودند و در زمان جنگهای صلیبی شوالیه های معبد متهم به همدستی با صوفیان ساراسنی شده بودند. در نتیجه چنین به ذهنم رسید که خفاش ممکن است معانی دیگری در عربی داشته باشد و اشاره ای باشد به مورهای بومی متحد با شاه جیمز, احتمالاً همان صوفیانی که او را دانش آموخته خرد خود کرده بودند.

466px-Coat_of_Arms_of_the_City_of_Palma,_Majorca.svg

نشان امروزین پالما

به ادریس شاه در اینباره نوشتم و چنین پاسخ داد:

واژه عربی خفاش از ریشه سه حرفی خفش گرفته شده است. معنی دوم این ریشه سرنگون کردن, ویران کردن, پایمال کردن است, احتمالاً به این دلیل که خفاش در ساختمان های ویرانه زندگی میکند. نشان انتخابی جیمز احتمالاً بازی با کلمات بوده برای معرفی خود به عنوان فاتح, چنان که در اسپانیایی او را به عنوان شاه جیمز فاتح می شناختند. اما این تمام ماجرا نیست. در ادبیات تصوف به ویژه در اشعار عاشقانه ابن عربی که در تمام اسپانیا رایج بود, خرابه به معنای ذهنی است که به دست افکار نادرست ویران شده و در انتظار بازسازی مجدد است.

تنها معنی دیگر این ریشه سه حرفی چشمانی ضعیف است که تنها در شب قادر به دیدن هستند. این عبارت می تواند معنایی بسیار عمیق تر از «به کوری خفاش بودن» داشته باشد. صوفیان ذهن ویران را کور نسبت به حقیقت می دانند, و چشمان خود را کور نسبت به آنچه که برای اذهان ویران اهمیت دارد. همچون خفاش, وقتی صحبت از آنچه متعلق به زندگی روزمره است به میان می آید, یعنی تقلا برای بقای حیات که انسان عادی اینچنین مهم می پندارد, صوفی در خواب است, و هنگامی که سایرین در خوابند بیدار است. به عبارت دیگر, توجه معنوی که در دیگران خفته است در صوفی بیدار است. یکی از عبارات تکرار شونده ادبیات تصوف  «خواب بودن نوع بشر و غرق بودنش در کابوس نارضایتی» است. به همین دلیل توضیح سنتی پالما درباره ارتباط خفاش با هوشیاری نیز نباید بی اهمیت دانسته شود.

بنابر این نشان شاه جیمز در عین حال که نمایشی بی پرده است از اینکه قدرت مسلمانان متعصب حاکم بر پالما را شکست داده, استفاده ای سرپوشیده و مکتوم است برای اطمینان دادن به متحدانش نسبت به اینکه او نیز یکی از اعضای اخوت آنها است. از اینکه شاه جیمز می توانست به عربی فصیح صحبت کند شواهد مطمئنی در دست نیست, اما عربی زبان دوم یا اول بیشتر مشاورانش بوده است. به علاوه, هزاران نویسنده دیگر نیز حتی در کشورهایی که عربی زبان رایج نیست به بازی با معانی مختلف ریشه های عربی کلمات دست زده اند. شاعران اردو و پارسی که زبانشان ریشه هندواروپایی دارد و نه ریشه سامی, با ریشه کلمات چنان برخورد می کنند که گویی فرمول جبر است.   

ادامه دارد

مقدمه کتاب صوفیان- بخش دوم

زبان سرّی در پیشرفته ترین شکل خود از حروف بیصدا با ریشه سامی استفاده می کند تا معانی را پنهان یا آشکار کند؛ و به نظر می رسد پژوهشگران غربی حتی از این نکته بی خبرند که هزار و یک شب محتوای صوفیانه دارد و عنوان عربی آن الف لیله و لیله عبارتی است رمزی که هدف و محتوای اصلی کتاب را در خود دارد :»مادر تمام اسناد». آنچه در نگاه اول راز آلودگی شرقی به نظر می رسد روش تفکری باستانی است که غرب با آن آشنا است. بیشتر کودکان انگلیسی و فرانسوی درس تاریخ را با تصویری از اجداد دروئید خود آغاز می کنند که آنها را در حال چیدن داروش از درخت بلوط مقدس نشان میدهد (یک گیاه  نیمه انگلی از تیره صندلیان است، برگ دارد و می‌تواند قسمتی از مواد غذایی خود را تولید کند. بذر آن توسط پرندگانی از قبیل دارکوب در تنه درختان قرار می‌گیرد, جوانه می‌زند و رشد می‌کند. این گیاه ریشه خود را درون شاخه‌های سایر درختان فرو کرده، شیره خام گیاه را گرفته و سپس شیره خام را به شیره پرورده تبدیل کرده و استفاده می‌کند). اگرچه سزار دروئیدها را نگهبان اسرار و زبان رمزی دانسته, چیدن داروش چنان رسم عادی و رایجی به  نظر می رسد و افزودن آن به تزئینات کریسمس چنان رواج دارد که معدود افرادی درنگ می کنند تا به معنای آن بیندیشند. توضیح رایج مبنی بر اینکه دروئیدها به اخته کردن درخت بلوط می پرداختند بی معنا است.

Untitled

سایر درختان و گیاهان مقدس ویژگی ها و فوایدی دارند. چوب توسکا ضد آب است و از برگهایش رنگ قرمز سلطنتی استخراج می شود, درخت توس میزبان قارچ توهم زا است, بلوط و زبان گنجشک به کار جذب صاعقه برای ایجاد آتش مقدس می آیند, مهرگیاه ضد تشنج است. گل انگشتانه دیجیتالیس تولید میکند که ضربان قلب را افزایش می دهد, خشخاش مخدر است, پیچک سمی برگهای سمی دارد و از شهد گلهایش آخرین عسل فصل تولید می شود. اما حبه های توت داروش که در افکار عامه به عنوان «درمانگر تمام دردها» شناخته می شود, هیچ گونه خواص درمانی ندارد, هرچند که کبوتران جنگلی و سایر پرندگان غیر مهاجر در زمستان از آن تغذیه می کنند. برگهای آن نیز به همین اندازه بی خاصیت هستند و چوب آن هرچند سخت است, مصارف بسیار محدودی دارد. پس به چه دلیل داروش به عنوان مقدس ترین و درمان کننده تمام دردها انتخاب شد؟

083-161122-0017.jpg

تنها پاسخ می تواند در این باشد که دروئیدها آن را به عنان سمبل و نشان طرز تفکر خاص خود برگزیده بودند. با درختی سر و کار داریم که که در واقع خود یک درخت نیست بلکه به درختی دیگر همچون بلوط, سیب, چنار, راش, خار, یا حتی کاج می چسبد, سبز می شود, زمانی که باقی جنگل به خواب رفته از بلندترین شاخه ها تغذیه میکند, و میوه آن درمانگر تمام اختلالات روحی دانسته می شود. شاخه های بریده شده آن به تاق در بسته می شود و بوسه های ناگهانی و غیر منتظره را تشویق میکند (درفرهنگ عامه  فرهنگ عامه مرسوم است که در زمان کریسمس یکدیگر را در زیر تکه‌ای از این گیاه ببوسند). این نمادگرایی کاملاً دقیق است اگر آن را معادل طرز فکر دروئیدها و صوفیان بدانیم. این طرز فکر همچون یک درخت کاشته نمی شود, برخلاف ادیان که کاشته می شوند, بلکه خود را به درختی که از قبل کاشته شده و وجود دارد می بندد. هرچند خود درخت به خواب رفته داروش سبز می ماند, درست همان طور که دین با شکل گرایی و ظاهر گرایی می میرد. نیروی محرکه اصلی رشد آن عشق است, نه شهوت حیوانی یا عطوفتی که از همزیستی و همنشینی حاصل می شود, بلکه درک ناگهانی عشقی چنان کمیاب و والا که باعث می شود در قلب حس بال داشتن جوانه زند. جالب این است که امروز به عقیده محققین انجیل, بوته سوزانی که خدا از دل شعله های آن بر موسی ظاهر شد, اقاقیا بود که برگهای سرخ لوکانتوس به آن چسبیده بود, معادل شرقی داروش.

بریجت, الهه  ایرلندی همچون بانوی مورد ستایش ابن العربی سه گانه بود. سه گانه نه به معنای همزمان دخترک خردسال, دوشیزه جوان و پیرزن عجوزه بودن, اما به معنای ریاست داشتن بر سه اقلیم معنوی شعر, درمانگری و صنایع دستی. لازم نیست برایمان این سوال پیش آید که آیا این مفهوم زاده ایرلند بوده یا همراه با اسلیمی های پیچ در پیچ تصویرگری های هنری ایرلند قرون وسطی, یا فرمهای پارسی و عربی اشعار ایرلندی قرن نوزدهم, از شرق آمده است. یکی از صلیب های معروف ایرلندی متعلق به قرن نوزدهم بر خود نوشته بسم الله الرحمن الرحیم را دارد, شاهدی بر اینکه تصوف با هر دو دین سازگار است.

شاید این موضوع نیز مهم باشد که با شکوه ترین جلوه های هنر و معماری اسلامی صوفیانه است, و درمانگری, به ویژه درمان اختلالات روانشناسی به شکلی روزمره به دست صوفیان و به عنوان وظیفه ای طبیعی و عاشقانه, اما نه پیش از دستکم دوازده سال مطالعه انجام می شود. شاعران باستانی ایرلند نیز درمانگر بودند و دوازده سال را به آموختن در مدارس جنگلی شان می پرداختند. طبیب صوفی نباید دستمزدی با ارزش بیش از یک مشت جو دریافت کند, و بر خلاف بیشتر روانپزشکان مدرن نباید اراده خود را بر بیمار تحمیل کند. بلکه باید با قرار دادن بیمار در حالت خلسه ای عمیق به او کمک کند تا بیماری خود را تشخیص داده و درمان خود را تجویز کند. سپس طبیب اندرزهایی برای پیشگیری از ظهور مجدد علائم بیماری می دهد. درخواست درمان مستقیماً از جانب خود بیمار صادر می شود و نه از طرف خانواده یا خیرخواهانش.

ادامه دارد

مقدمه کتاب صوفیان

نوشته زیر در معرفی تصوف مقدمه ای است بر کتاب صوفیان, نوشته ادریس شاه. این مقدمه به قلم رابرت گریوز نوشته شده و توضیحی است مختصر درباره تاریخ تصوف و تاثیر آن بر انجمن های سرّی از جمله فراماسونری.

ZtImdH0f_400x400

ادریس شاه


 یخش اول

تصوف یک فراماسونی باستانی معنوی است که ریشه هایش هرگز ردیابی یا تاریخ گذاری نشده است. صوفیان خود علاقه چندانی به چنین پژوهش هایی ندارند و تنها به اشاره کردن به ظهور راه و روش خود در مناطق و دوران مختلف اکتفا میکنند. اگرچه تصوف غالباً به اشتباه یک فرقه اسلامی نامیده میشود, صوفیان تمام ادیان را خانه خود می دانند: درست همانطور که در لوژها کتب مقدس مورد پذیرش انجمن در مقابل «ماسونهای آزاد و به عضویت پذیرفته شده» قرار داده می شود –انجیل, قران یا تورات. اینکه اسلام را صدف تصوف میدانند به این دلیل است که معتقدند تصوف آموزه های سرّی مستتر در تمام ادیان است. با این وجود به عقیده علی الهجویری, یکی از نویسندگان معتبر که از قدما است, محمد پیامبر خود گفته: «هر کس که صدای صوفیان را بشنود و آمین نگوید در محضر خدا غافل محسوب میشود.» سنت های پرشمار دیگری نیز وی را با تصوف مرتبط می کنند, و به سنت صوفیان بود که او به پیروانش فرمان داد تمام مردم اهل کتاب, یعنی کسانی که که به کتاب مقدس خود احترام می گذاشتند را محترم بدارند. این اصطلاح بعدها شامل زرتشتیان نیز شد.

تصوف یک فرقه نیست, هیچ تعصب دینی هر چند ضعیف آن را محدود نکرده و هیچ محل دائمی برای نیایش ندارد. صوفیان شهر مقدس ندارند, تشکیلات رهبانی ندارند, اسباب و ادوات دینی ندارند. حتی از اینکه به آنها نامی انحصاری که آنها را وادار به همنوایی دینی کند داده شود بیزارند. «صوفی» چیزی بیش از یک لقب نیست, جیزی شبیه به نام یک کالا که صوفیان با روی خوش پذیرایش شده اند. خود را «ما دوستان» یا «مردمی شبیه به ما» می نامند و یکدیگر را با استعدادهای طبیعی, عادات, ویژگی های تفکری شناسایی می کنند. مدارس تصوف معلمین خاصی را گرد آورده اند اما فارغ التحصیلی در این مدارس رخ نمی دهد و شاگردان تنها به این دلیل مدرسه را ترک میکنند که امکان بهره بردن سایر جویندگان از همنشینی نزدیک با دوستان صوفی فراهم شود. علامات ویژه تصوف به گستردگی از دستکم هزاره دوم پیش از میلاد تا به امروز در ادبیات پراکنده مشاهده می شود. اگرچه واضح ترین تاثیر تصوف بر تمدن بین قرون هشتم و هجدهم میلادی روی داد, صوفیان هنوز به اندازه هر زمان دیگری فعال هستند. تعداد صوفیان به حدود پنجاه میلیون می رسد. آنچه بحث کردن درباره صوفیان را دشوار میکند این است که توصیف ویژگیهای مشترک آنها با عبارات رایج اخلاقی یا روانشناسی ممکن نیست. هر کس تصوف را بشناسد خود یک صوفی است. اگرچه مهارت در شناسایی صوفیان با همنشینی و ارتباط نزدیک داشتن با آنها تقویت می شود, هیچ سلسله مراتبی بین آنها وجود ندارد, تنها این تشخیص و اتفاق نظر وجود دارد که هر صوفی ظرفیتی بالاتر یا پایین تر دارد.

تصوف از آنجا که مدتهای طولانی تحت حمایت اسلام بوده است رنگ و بویی شرقی گرفته است, اما کسی که طبیعتاً صوفی است می تواند ساکن شرق یا غرب باشد, ژنرال یا روستایی, تاجر, وکیل, معلم مدرسه یا زنی خانه دار باشد. آرمان صوفی این است که «متعلق به این جهان باشد اما به این جهان تعلق خاطر نداشته باشد», خالی از جاه طلبی, طمع, غرور از افکار خود, پیروی کورکورانه از مراسم و مناسک و یا خوف از صاحب مدارج بالاتر باشد.

صوفیان آیینهای دینی را تا زمانی که باعث گسترش همسازی اجتماعی شود محترم می دارند, اما هر جا ممکن باشد پایه های عقیدتی ادیان را گسترده تر می کنند و توصیفی والاتر به اساطیر دینی می دهند. برای مثال صوفیان فرشته را نماینده توانمندی های برتر انسان می دانند. به کسی که خود را وقف تصوف میکند «گلشن راز» (باغی سرّی) برای بسط ادراکش داده می شود, اما بر خلاف عرفان های مرسوم و سنتی تر بر او واجب نمی شود که راهب, راهبه یا خلوت نشین شود. در نتیجه ادعای صوفی این است که از طریق تجربه عملی به روشنایی رسیده است. «آن کس میداند که تجربه کرده» نه آن کس که به بحث فلسفی پرداخته است. ریشه قدیمی ترین نظریه تکامل هوشمند در تصوف است, اما برخلاف نظریه بحث برانگیز و بزرگ داروین در قرن نوزدهم, این تکامل مربوط به فرد است و نه به نژاد. تبدیل تدریجی کودک به مرد یا زن بالغ تنها یک مرحله از رشد بسیار چشمگیرتر توانمندی هایی است که قوه محرکه آن نیروی عشق است و نه ریاضت یا قوه عقل.

رسیدن به روشنایی با عشق ممکن می شود –عشق به معنای شاعرانه آن که هواخواهی و جانسپاری به معشوق است, معشوقی که هر چند ممکن است به وضوح بیرحمانه رفتار کند یا رفتاری به ظاهر غیر معقول داشته باشد, اما خوب آگاه است که چه می کند. این معشوق به ندرت لطف خود را به شاعر نشان می دهد, اما با تشدید اثرگذاری خود بر شاعر سرسپردگی وی را تایید میکند. از همین رو است که ابن العربی, عرب اسپانیایی اهل شهر مورسیا که صوفیان استاد شعر خود می دانندش در ترجمان الاشواق خود نوشته:

اگر وظیفه وار در برابرش تعظیم کنم

و اگر هرگز به سلامم پاسخ نگوید

آیا هیچ دلیلی برای شکوه و گله دارم؟

هیچ وظیفه ای بر ذمه زیبارویان نیست.

این بن مایه عشق بعدها در فرقه ریاضت جویانه مریم باکره به کار رفت. این فرقه تا روزگار جنگهای صلیبی جایگاه مهمی در دین مسیحیت نداشت. بیشترین ستایش در حق مریم در نقاطی از اروپا وجود دارد که تحت تاثیر شدید تصوف بوده اند.

ابن العربی درباره خود می گوید:

من پیرو دین عشقم

گاهی چوپان آهوها (منظور خرد الهی است) خوانده می شوم

گاهی راهب مسیحی

گاهی خردمند پارسی

محبوب من سه گانه است

سه گانه اما یگانه

هستند بسیار چیزها که سه گانه ظاهر می شوند

اما بیش از یکی نیستند

به او نام نده

تا محدودش نکنی

در چشم آنکه

هر محدودیتی سر در گمش میکند

شاعران توزیع کنندگان اصلی افکار صوفیان بودند و همان احترامی را به دست آوردند که اساتید شعر ایرلند در قرون وسطی. همان زبان راز آمیز را نیز برای ارجاعات استعاری و رمزهای کلامی به کار می بردند. نظامی, صوفی بزرگ ایرانی می گوید: «کلید گنجهای خزانه زیر زبان شاعر است.» زبان محافظی بود در مقابل به ابتذال کشیدن یا نهادینه کردن عادات فکری که تنها شایسته کسانی است که درکش کرده اند, و در مقابل اتهام به کفر یا نافرمانی مدنی. ابن العربی در حلب به دادگاه اسلامی تفتیش احضار شد تا از خود در مقابل اتهام ناسازگاری دفاع کند. او در دفاع از خود اعلام کرد که اشعارش استعاری هستند و پیام زیربنایی آنها رسیدن انسان به کمال خدایی از طریق عشق الهی است. او به عنوان نمونه ای قدیمی و مشابه به شعر شهوانی سلیمان از متون دینی یهودی اشاره کرد که فریسی ها رسماٌ آن را به عنوان استعاره ای از عشق خدا به اسرائیل, و مقامات کاتولیک به عنوان استعاره ای از عشق خدا به کلیسا تفسیر کرده بودند.

 

ادامه دارد

رد پای ایرانیان باستان در نیوزیلند

ویدیوی زیر در یازده قسمت کوتاه و کم حجم شده و همراه با زیرنویس فارسی به تدریج آماده شده و قابل دسترسی خواهد بود. متاسفانه امکان قرار دادن ویدیوهای زیر نویس شده در وبلاگ فانوس موجود نیست. از علاقمندان دعوت میشود به صفحه فیسبوک یا کانال تلگرام فانوس مراجعه کنند.

میترا و ماتریس واقعیت دروغین- بخش دوم, پایانی

تریسی آر. توایمن:

هنگام تحقیق درباره او.تی.او چیزهایی دیدم که به جز اعضای این گروه شاید کمتر از ده نفر در جهان آنها را دیده باشند. وقتی مشغول به تحقیق درباره مناسک و مراسم الیستر کراولی, و کیمیاگری که سالها است فکر مرا مشغول کرده و سعی در سر در آوردن از داشته ام پرداختم, با مواردی از استفاده از خون و اعضای بدن انسان و همینطور روح او روبرو شدم. ادعایم این نیست که سازوکار این تکنولوژی جادویی را کاملاً فهمیده ام, اما نشانه ها و سمبل های موجود در این مناسک و دستورالعمل ها را شناسایی کرده ام. آنچه دریافته ام این است که این مناسک و دستورالعمل ها از خلق جهانی جدید و تخریب جهانی که اکنون در آن به سر می بریم حرف می زنند. به عبارتی, می توان به این صورت هدف این مناسک را توضیح داد: شکستن دیوارهای زندانی که اکنون در آن قرار گرفته ایم, به نحوی که در جریان این رهایی, زندانی که از آن آمده ایم تخریب شود. معتقدم دستورالعمل های سرّی و رمزیی را یافته ام برای تبدیل شدن به خدای خود. روند تبدیل شدن به خدا می تواند منجر به شکستن یا به اسارت در آوردن جهانی شود که از آن آمده ایم.

images

یکی از نمونه مراسمی که به راحتی می توان بررسی کرد مراسم اعتدال خدایان است که اعضای او.تی.او به جا می آوردند. نوشته هایی از الیستر کراولی در اینباره به جا مانده است؛ نوشته هایی درباره خلق یک کوتوله از طریق انجام جادوی جنسی است. معمولاً این خلق کردن با کمک نوعی تولد غیر طبیعی انجام میشود. از نظر کراولی قدرتمند ترین روش تولد, باردار کردن از راه مقعد و متولد شدن از راه مقعد بود. وقتی الیستر کراولی صحبت از تولد از مقعد میکند, صحبت از تولد جهانی جدید می کند.

فکر نمیکنم پاسخی برای این پرسش وجود داشته باشد که آیا زیستن در یک زندان خوب است یا بد. پاسخ به این پرسش بستگی به موقعیت پاسخ دهنده دارد. اگر بیرون از این زندان باشی گویی شیشه ای با عروسکها  و منظره درون آن داری که سرگرمت می کند. اگر درون این گوی باشی و ناگهان دریابی که آنچه اطراف تو است دروغین است شاید چندان از اینکه درون گوی هستی خوشحال نشوی.

post-apocalyptic-snowglobe

فکر میکنم جهانی که توسط خدا خلق میشود, یا جهانی که خدا ترک میکند تا به موقعیتی بالاتر صعود کند, میتواند مانند یک ماشین یا باتری تولید انرژی مورد استفاده قرار بگیرد. این اتفاقی است که اکنون بر ما میرود. انرژی از جهان ما به بیرون مکیده میشود و به کسی بیرون از جهان ما داده میشود. بنابراین ما از این دیدگاه برده هایی بیش نیستیم. اما فکر نمیکنم هیچ راهی برای فرار از این زندان و بردگی وجود داشته باشد, جز مبتلا کردن کسی دیگر به همین شرایط.

یکی از مفاهیمی که در تمام اساطیر یونانی مربوط به خلقت یافته ام و تقریباً در تمام اساطیر مربوط به خلقت در سایر فرهنگ های کهن نیز یافت میشود, و علاوه بر این, در تمام متون و تصاویر مربوط به کیمیاگری هم قابل مشاهده است این است که دوره هایی وجود دارد که یونانی ها عصر می نامند. هر یک از این عصرها یا دوران ها خدایی عمده دارد که بر همه امور مسلط است. در اساطیر یونانی در آغاز اورانوس و گایا را داریم, یا آسمان و زمین را. سپس اورانوس و گایا از هم جدا میشوند و در فاصله ای که بین شان ایجاد میشود, دوره های دیگر ایجاد می شوند. اورانوس در جریان جدا شدن از جفتش تخت قدرت را از دست میدهد.

1024px-Aion_mosaic_Glyptothek_Munich_W504

اجازه دهید بدون بیش از حد طولانی شدن این بحث در اینباره کمی بیشتر توضیح دهم.  اورانوس و گایا در آغاز یک موجود دوجنسی هستند که مدام در حال آمیزش جنسی و تولید فرزند است. این فرزندان در رحم نیمه مونث این موجود دوجنسی قرار دارند اما نمیتوانند خارج شوند. بر اساس داستان های اساطیری یونان, اورانوس از این وحشت دارد که یکی از فرزندانش قدرت را از او برباید و به همین دلیل اجازه تولد به فرزندانش نمیدهد. گایا به زحل یا کرونوس, یکی از فرزندان درون رحمش کاردی میدهد تا پدر خود را اخته کند. به این ترتیب زحل بر پدر خود, اورانوس غلبه میکند. آسمان و زمین از هم جدا میشوند و با این جدایی خلقت ما ممکن میشود. اگر این دو بار دیگر به هم بپیوندند هستی ما از میان خواهد رفت.

اطلس که یکی از تیتان ها بود تنبیه شد و مجازات او این بود که آسمان را بر فراز زمین نگه دارد. پس در ابتدا دوران تیتان ها را داریم با سلطنت کرونوس. از این دوران با نام عصر طلایی صحبت میشود. سپس زئوس زحل را از قدرت برکنار میکند و تیتان ها در تارتاروس زندانی میشوند. طبق این داستان ها تیتان ها هنوز در تارتاروس, جایی زیر پای ما یا درون زمین زندانی هستند.

800px-Atlas_Santiago_Toural_GFDL

سوالی که برای من پیش آمد این بود که در دوران المپ یا دوران سلطنت زئوس, آیا هیچ کس اقدام به برکنار کردن زئوس از قدرت کرد؟ بخشهایی از اساطیر یونان به آپولو به عنوان وارث زئوس اشاره میکنند. آپولو یک خورشید-خدا بود. مسیحیت همواره با پرستش خورشید مقایسه می شود, مسیح خورشید تلقی میشود یا در نقاشی های مسیح تصویر خورشید و اشعه هایش پشت سر او دیده میشود. مناسبتهای مسیحی منطبق است بر جشن ها و مناسبتهای آئین های مشرکانه پیشین, مخصوصاً آئین های مربوط به اعتدال های بهاری و پاییزی و انقلاب های تابستانی و زمستانی. آنچه به نظر من رسید این بود که شاید جایگاه خدای اصلی به جایگاه خورشید تشبیه شده و دوران ها یا عصرهای مختلفی داریم که طی آن کس دیگری نقش خورشید را ایفا میکند.

در آثار داستانی یا فیلمهایی که بر اساس کیمیاگری ساخته شده یک چیز موضوعیت عمومی دارد: هفت آرکان که کنترل جهان ما را در دست دارند کشته میشوند و سپس دوباره خلق میشوند. انسانهایی هستند که روح این خدایان را در بدن خود مأوی داده اند و کشته میشوند. سپس استاد کیمیاگر با آمیختن خون و بدن آنها و جدا کردن روحشان, به تغییر دادن بدن آنها میپردازد و در نهایت بدنهایی جدید خلق میکند که میزبان ارواح کسانی باشد که در آغاز این روند قربانی شدند. ماه نو و خورشید نو خلق میشوند که شاه و ملکه جهان جدید هستند و پنج تن دیگر یا پنج سیاره کلاسیک دیگر را متولد میکنند. ارواح خدایان را فریب میدهند و به بدنهای انسانی روی زمین میکشند, آنها را به تله می اندازند و قربانی میکنند تا بتوانند جهانی جدید خلق کنند. امکان دانستن اینکه عملاً به این شکل جهانی جدید خلق کرده اند یا نه برای ما وجود ندارد. ممکن است خلق کرده باشند و ما اکنون ساکنین آن جهان باشیم. من این موضوع را به این شکل تصور میکنم که میتوان در جهانی زندگی کرد و جهان هایی دیگر درون و بیرون از جهان محل سکونت خود خلق کرد. در این حالت دریافتن اینکه درون جهانی قرار داری یا بیرون آن بسیار مشکل میشود. بیرون یا درون بودن امری نسبی میشود و از نقطه ای به بعد, تعیین درون و بیرون بودن یا بالا و پایین بودن غیرممکن میشود. چگونه ممکن است زحل خدای بلند مرتبه ترین بخش آسمان ها باشد اما در عین حال در تارتاروس که زیر پای ما قرار دارد زندانی شده باشد؟ تنها راه حلی که به نظر من رسید این بود که آنچه در خاطره فرهنگ ما باقی مانده مرور کنیم, وقایع را به ترتیب زمانی تنظیم کنیم و آنها را همچون لایه ای بر فراز لایه دیگر انباشته کنیم.

Singer_Sargent,_John_-_Atlas_and_the_Hesperides_-_1925

به این ترتیب ما در حال حاضر بر فراز تارتاروس قرار داریم که باقیمانده دوران طلایی, یا به عبارتی, باقیمانده جهانی دیگر را در خود دارد. هر کس که زیر انباشتی از چیزهای دیگر قرار دارد قاعدتاً بار نگه داشتن آنچه بالاتر از او است را بر دوش میکشد و به نظر من موضوع اطلس و نگه داشتن آسمان بر شانه هایش اشاره به همین موضوع دارد. بخشی از برده بودن ما حاصل اجبار به بر دوش کشیدن بار چیزی است که بر فراز ما قرار گرفته است.

هرگز به فکر شما رسیده که این جهان یک ماشین ناکارامد است؟ این همه تلاش و کار نتیجه ای به دست میدهد که درخور تلاش به کار رفته نیست. ناکارامدی این ماشین و ناچیز بودن بهره حاصله از آنچه در آن صرف میکنیم برای من نشانه ای است دال بر اینکه کسی بالاتر از ما مشغول مکیدن شیره جهان ما است.

داستانی درباره تارتاروس وجود دارد که از سه زن صحبت میکند که مجازات شان این است که هر یک کوزه ای را حمل کنند که سوراخی در کف دارد و در نتیجه محتویات این کوزه ها مدام از آنها نشت می کند. ناکارامدی جهان ما نشان میدهد که نشتی به بیرون وجود دارد, اما این نشت و ناکارامدی همه بخشی از طراحی جهان ما بوده است.

2b5dda76e71c345f1819d63808c80b65--inspirational-artwork-inspiring-art

پایان

میترا و ماتریس واقعیت دروغین- بخش اول

نوشته زیر ترجمه بخش عمده ای از یک مصاحبه رادیویی با تریسی آر. توایمن است که در دو بخش تقدیم خوانندگان فانوس می شود:

میترا و ماتریس واقعیت دروغین

یکی از محورهایی که برخی آئین های باستانی از طریق آن ادامه حیات پیدا کرد معبدی ها بودند که بعدها بر فراماسونری, او.تی.او ( یا انجمن معبد شرق که به دست الیستر کراولی پایه گذاری شد-مترجم) و بعضی دیگر از گروه های سرّی تاثیر گذاشتند. اجازه دهید برای مثال از سیبل شروع کنیم. سابقه پرستش سیبل در تاریخ روم بسیار بیشتر از سابقه پرستش میترا است. سیبل الهه ای وارداتی از ناحیه آناتولی بود که رومیان به خوبی با فرهنگ خود آمیختند, به شکلی که جایگاه سمبلی حکومتی پیدا کرد. سیبل یک الهه مادر است, چیزی شبیه به الهه های یونانی همچون گایا و رئا. به نظر من تمام این الهه ها یکی هستند.

Crowley-Hat

آئین پرستش سیبل شامل دو رسم خاص بود: اول, اخته کردن کشیش. در طول جشنواره  پرستش سیبل که سالی یک بار و در اواخر ماه مارس برگذار میشد, کشیش دچار شور و جذبه ای میشد. در طول این مراسم رژه ای انجام می شد که طی آن در حالت مستی و نشئگی دچار وجد و شوری دینی می شدند و کسانی که قصد کرده بودند کشیش شوند با چاقو خود را در مقابل دیدگان همه اخته می کردند. این آئین به احترام و یادبود آتیس, پسر سیبل, انجام میشد. اسطوره سیبل و آتیس پایه اصلی آئین پرستش سیبل است.

102522173

سیبل در مقام الهه مادر پسری داشت که بنا بر روایت های پر جزئیات تر, در آغاز او را نمی خواست و او را در خردسالی به حال خود رها کرد تا بمیرد. فرد دیگری از این پسر مراقبت کرد. هنگامی که این پسر به آستانه سن بلوغ رسید, سیبل عاشق او شد. بسته به اینکه به کدام نسخه از داستان مراجعه کنید, داستان تفاوت هایی پیدا میکند. اما بنا بر نسخه های دقیق تر و پر جزئیات تر, سیبل با این پسر نوجوان رابطه جنسی برقرار کرد. هنگامی که این پسر به سن بلوغ رسید قصد کرد با زنی دیگر ازدواج کند. بر اساس بعضی نسخه های داستان, هنگامی که این پسر قصد داشت در مهراب با زن مورد علاقه اش ازدواج کند, سیبل در مهراب حاضر شد و درون او را به خشم آشفته کرد  و به این ترتیب, عمداً او را به اخته کردن خویش تشویق کرد. آتیس از شدت خونریزی ناشی از اخته کردن خویش جان سپرد. این مرگ انتقام سیبل از آتیس بود برای اینکه عشق زن دیگری را در دل پذیرفته بود. بر اساس روایت های مختلف داستان, سیبل یک یا سه روز بعد از کرده خود پشیمان شد و به آتیس حیات مجدد بخشید.

این داستان پایه جشن پرستش سیبل بوده است. جشن در هفته آخر ماه مارس با بزرگداشت اخته شدن آتیس آغاز می شود, و سپس چند روز بعد با بزرگداشت بازگشت او به حیات ادامه یافته و در روز اول آوریل پایان می یابد. این مراسم با جشن های امروزین مربوط به مرگ و سپس رستاخیز مسیح , جشن عید پاک همراستا است…

رسم دروغ یا شوخی روز اول آوریل (مشابه و همزمان با رسم دروغ سیزده در فرهنگ ایرانی-مترجم) هم با این آئین ها ارتباط دارد. تا دو یا سه قرن پیش, در بعضی کشورهای غربی روز اول آوریل آغاز سال محسوب می شد. امروز هنوز به روز 25 مارس نام روز بانو هم داده می شود. ریشه تاریخی دروغ اول آوریل شوخی کردن با کسانی بوده که هنوز روز اول آوریل را آغاز سال می دانسته اند.

به نظر من بین سیبل و میترا ارتباطی وجود دارد. آنچه من یافته ام این ارتباط را برایم اثبات کرده است. اسطوره شناسان مدرن هر گونه ارتباط بین میترا و سیبل را رد کرده اند. اما اگر به نوشته های اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم مراجعه کنید, برای مثال کتاب جسی وستون با نام «از آئین ها تا عشق» و چندین کتاب فرانز کومان درباره میترا, درباره این رابطه مطالبی نوشته اند که قابل توجه است.

سیبل به مثابه یک سنگ نیز پرستش می شد. مجسمه هایی از او وجود دارد که ادعا شده از دل یک شهاب سنگ تراشیده شده اند, سنگی از آسمان. همچنین توصیفاتی از او وجود دارد که در آنها مجسمه ای وجود ندارد, اما سیبل در قالب یک صخره پرستیده می شود. تصور می کنم به همین دلیل است که برخی محققین سنگ سیاه کعبه را سنگ سیبل تلقی کرده اند. فکر نمیکنم سنگی که به نشانه سیبل پرستش می کردند امروز موجود باشد. بنابراین اطلاعی از شکل این سنگ در دست نداریم, ولی در اصل او را به عنوان یک سنگ آسمانی می پرستیده اند. او را با خدای دیگری یکی دانسته اند که در اصل دوجنسی بوده است و سایر خدایان آسمان به همین دلیل او را دوست نداشته اند, و با بریدن آلت جنسی مردانه اش, او را به زمین تبعید کرده اند؛ خدایی که اخته و تبدیل به الهه شده و همچون سنگی آسمانی به زمین آمده است. این الهه پسری به نام آتیس به دنیا می آورد.

الحجر-الأسود-و-طريقة-ترميم-الحجر-البيضاوي-الأسد-قبل-موسم-الحج.jpg

این الهه را با میترا مقایسه کنیم. میترا از صخره ای زاده شده است. تخته سنگی روی زمین است, شکافته می شود, و میترا از آن زاده می شود. میترا همواره در حال تولد از یک صخره تصویر شده است, با کاردی در یک دست و مشعلی در دست دیگر تا بتواند قلمروی را که به آن پا می گذارد ببیند. این صخره یک درگاه است, یا به عبارتی یک تخم است که جهانی را درون خود دارد. او اکنون از این تخم قدم به این جهان گذاشته و خدای این جهان می شود.

wpid-orphic_egg_by_clarusconstat-d6sl2u8

وقتی تمام روایت های موجود از این داستان را کنار هم بگذاریم, پس از اینکه امپراتوری روم این خدای پارسی را عاریت گرفت و با فرهنگ و اساطیر خود آمیخت, به خدایی میرسیم که مانند زحل است, اما خورشید را فتح میکند, بر تمام خدایان غلبه میکند, و خود تبدیل به خدا می شود. از صخره ای زاده می شود و سپس گاوی را قربانی می کند.  در مهرابه ها تصویر او را می بینیم که با خورشید دست می دهد و خورشید در مقابلش زانو می زند.

mithrarockbirth

نسخه ای از داستان میترا وجود دارد که از فرزند او صحبت میکند. در این نسخه آمده که میترا از زنان بیزار بود. میدانیم که فرقه میترائیسم فرقه ای مطلقاً مردانه بود. بر اساس این داستان میترا از زنان بیزار بود اما دوست داشت پسر و وارثی داشته باشد. پس نطفه خود را بر صخره ای ریخت و این صخره از او باردار شد. گفته می شود که تخم جهان از این صخره زاده شد و چنان که میدانیم تخم جهان خود حاوی یک جهان است.

آنچه داریم در واقع خدایی است که از صخره به دنیا آمد, و سپس به همان روش خدایی دیگر یا جهانی دیگر را با پاشیدن نطفه اش بر صخره به وجود آورد. این داستان از این جهت برای من جالب است که با زیستن ما در یک ماتریس یا در یک واقعیت دروغین همنوا می شود. به نظر من داستان میترا اشاره به همین نکته دارد, نکته ای که به تعبیر بعضی, تعبیری که امروز طرفداران زیادی پیدا کرده, همان مکعب مشهور زحل است, یا واقعیت یا جعبه ای که ما را در آن قرار داده اند. به نظر من این داستان راوی شکسته شدن زندان یک واقعیت دروغین به دست میترا, و بعد ایجاد یک واقعیت دروغین دیگر به دست خود او است.

سال گذشته خبری در چندین رسانه و با الفاظ مشابه و مشترک به این شرح منتشر شد که گروهی از میلیاردرها (از هیچ یک از آنها نامی برده نشده بود, درست مثل یک انجمن سرّی) در خفا مشغول تلاش برای یافتن راهی هستند برای شکستن ماتریس. این گروه عقیده دارند ما در یک شبیه سازی کامپیوتری به سر می بریم. این خبر دیگر در رسانه ها تکرار یا به آن اشاره ای نشد.

ادامه دارد

آئین قربانی

  به مناسبت عید قربان, ترجمه بخش کوتاهی از کتاب پول میوه درخت دانش است به قلم تریسی آر. توایمن, تقدیم خواندگان فانوس می شود:

قربانی کردن فرزند, به ویژه اولین فرزند, همواره یکی از والاترین آئین های دنیای باستان بوده است. قدیمی ترین فرقه های جهان فرزندان خود را به عنوان قربانی تقدیم خدایان می کردند. کاهنان, شاهان, و حتی خود خدایان ثمره رحِم هایشان را نثار می کردند. در ازای این قربانی, عقیده بر این بود که این برکات آسمانی دریافت می شود: رفاه, زایایی, سلامتی, و در امان ماندن از بدی ها. در متن عهد قدیم خدا قربانی کردن فرزند را تقبیح می کند, اما تنها به این دلیل که این رسم متعلق به فرقه های رقیب است, به این دلیل که این قربانی برای خود او انجام نمی شود. سوزاندن قربانی برای بعل-ملوخ, که طی آن نوزادان درون کوره ای به شکل خدای فنیقیان که شاخ گاو بر سر داشت قرار داده می شدند, به کرّات در کتاب مقدس تقبیح شده است.

2

در هر صورت به نظر می رسد که سرچشمه معنوی قربانی کردن کودک بخشی جدایی ناپذیر از دین باشد, و خواسته خدای عبریان ادامه این آئین با جایگزینی اشکال دیگر بوده باشد. این نکته در داستان آزمایش ابراهیم به دست خدا دیده می شود. در این داستان از ابراهیم خواسته می شود پسرش اسحاق را قربانی کند. هدف این است که توانایی ابراهیم در عملی کردن خواسته خدا آزموده شود. هنگامی که خدا گوسفندی را جایگزین فرزند او می کند, رسمی دینی را پایه گذاری می کند که نسل های بعدی ابراهیم آن را ادامه می دهند. البته این رسم شکل های مختلفی به خود گرفته است. این داستان همچنین تمثیلی است از قربانی کردن واقعی اولین فرزند پسر ابراهیم که در کتاب پیدایش, درست پیش از این واقعه توصیف شده است:

3.png

پسر دیگر ابراهیم, اسماعیل, بزرگ ترین پسر او و در نتیجه وارث برکاتی بود که از پیمان خدا با ابراهیم حاصل شده بود. اما مادر اسماعیل, هاجر, کنیز ابراهیم بود. بنابراین هنگامی که ساره, همسر ابراهیم نیز آبستن شد, هاجرو اسماعیل طرد و به بیابان رانده شدند تا بمیرند. تنها دخالت خدا بود که جان اسماعیل را نجات داد و برکت منصوب کردن اسماعیل به شاهزادگی دوازده قبیله به او داده شد. این دوازده قبیله اما نفرین شدند تا همواره در مقابل دوازده قبلیه متولد شده از پشت اسحاق, نژاد فرودست و برده بمانند.

4.png

بسیاری از این دستمایه ها در داستان متقدم تر هابیل و قابیل دیده می شود. قربانی پیشکشی قابیل بذر بود, قربانی پیشکش هابیل خون برّه ای که برای خدا کشته شد. خدا قربانی قابیل را نپذیرفت. قابیل از این موضوع خشمگین شد و خشم او منجر به قتل هابیل از سر حسادت شد. در نتیجه, نه تنها خدا نشان داد که ریختن خون به عنوان قربانی لازم است, بلکه قربانی شدن اولین فرزند پسر آدم نیز دستاورد سهوی این ماجرا بود.

قابیل پس از ارتکاب قتل تحت حمایت خدا قرار گرفت تا دیگران از کشتن او به انتقام خون هابیل بازداشته شوند. سپس طرد و در بیابان رها شد. به سرزمین نود فرستاده شد و نفرین شد تا مابقی عمرش را «فراری و آواره» بگذراند. شباهتی واضح بین این سرنوشت و سرنوشت آتی اسماعیل دیده می شود.

5.png

بعداً و هنگامی که عبرانی ها برای فرار از اسارت در مصر تلاش می کردند, خدا تصمیم گرفت تمام فرزندان اول آنها را قربانی خود کند, مگر عبرانیانی که برّه ای را قربانی خدا می کردند و آستانه خانه خود را با خون این برّه رنگین می کردند. فرشته مرگ در مورد چنین خانه های گذشت می کرد. از این زمان به بعد اما قبلیه لِوی به عنوان قربانی زنده خدا تعیین شدند. میراث این قبیله از آنها ستانده می شد, و حق مالیکت زمین و تجارت نداشتند. تنها می توانستند به عنوان بردگان خدا به معابد بپیوندند. چنان که در کتاب مقدس آمده:

«و خدا به هارون گفت بادا که تو و پسرانت… به کفاره گناهان به کاهنی بپردازید… و بنگر که من برادران تو و لِوی ها را از میان فرزندان اسرائیل انتخاب کرده ام: آنها به عنوان هدیه ای برای خدا به تو داده شده اند, تا در خدمت زائرین عبادتگاه ها باشند…

اما لِوی ها در خدمت گرد آمدگان در عبادتگاه خواهند بود, و بار گناه خود را بر دوش خواهند کشید: حکم برای تمام نسلهایی که از پشت تو متولد شوند این خواهد بود که از میان فرزندان اسرائیل, کسانی باشند که هیچ ارث نبرند. عشریه بنی اسرائیل که همچون قربانی تقدیم خدا میکنند, ارثی است که به لِوی ها داده ام: پس به آنها گفته ام که از میان فرزندان اسرائیل, آن دسته اند که هیچ ارثی نمی برند.»

مجدداً شاهد این شباهتهای دستمایه ای هستیم. لایه های چندگانه ای در جایگزینی قربانی فرزند اول پسر دیده می شود. اول, درخواست برای خون ریزی با ریختن خون حیوان براورده شده است. دوم, قبیله لِوی از ارث محروم و برده شده است, درست همانطور که تبار اسماعیل به عنوان جایگزین قربانی اولین فرزند محروم شده بود. سوم, تقدیم عشریه زائرین به معبد به مثابه روشی برای اعتبار بخشیدن به قربانی اهدایی لِوی ها در قالب خدمات به دیگران تلقی شده بود. از مردم انتظار می رفت یک دهم برداشت محصول, گلّه و پول خود را برای حمایت مالی از معابد تقدیم کنند. بعدها از آنها توقع می رفت که اولین فرزند پسر یا دختر خود را وقف خدمت در معبد کنند, رسمی که تا قرون وسطی در اروپا و معمولاً در قالب وقف فرزند دوم ادامه یافت.

در یوم کیپور یکی دیگر از جایگزین ها به شکل قربانی حیوان برقرار شد. بزی در معبد به کفاره گناهان مردم قربانی می شد. سرزنش این گناهان متوجه بز دوم, بز طلیعه, می شد. حیوان زبان بسته به بیابان فرستاده می شد تا از تشنگی بمیرد: درست همانطور که اسماعیل و قابیل طرد شدند, همانطور که آدم و حوا از عدن رانده شدند, و همانطور که عبرانیان پس از فصح در بیابان آواره شدند.

ممکن است این نکات حقیقت پشت داستان قابیل را افشا کند: هابیل قربانی شد تا به اشتهای خدا برای خون پاسخ داده شود, و قابیل رانده شد تا برای این قربانی سرزنش شود و تقصیر این قربانی بر گردنش قرار داده شود. جالب این است که از بز طلیعه مراسم یوم کیپور در کتاب مقدس با عنوان قربانی برای «عزازیل», بز-خدایی از منطقه خاور میانه, نام برده شده است. این بز-خدا به بز-شیطانی با نام بافومه که مورد پرستش معبدیان است شباهت دارد.

همین خاستگاه در داستان عیسی نیز به این شکل دیده می شود: نیت خدا بر این قرار میگیرد که پسر اول خود را قربانی کرده, و تقصیر را بر گردن یهودای اسخریوطی بیندازد, که به تبعید فرستاده شد و جان خود را گرفت. گنوسی ها نقش یهودا را بسیار مهم می دانستند: قربانی کردن روح خود در آتش جهنم به منظور تحقق یافتن آنچه بشارت داده شده بود.

قاعدتاً پس از مرگ مسیح, نیاز خدا به خون قطع شده است و اکنون برای کسب رضایت تنها درخواست اهدای عشریه به کلیسا دارد. هر یکشنبه کشیشان و واعظان سراسر دنیا به گردآمدگان در کلیسا می گویند که اگر یک دهم درامد خود را به کلیسا اهدا کنند, در عوض رفاه, سلامتی و حمایت در برابر بدی ها از آن شان خواهد شد. دیگر نیازی به قربانی کردن فرزند یا حیوان وجود ندارد, زیرا گناهان تمام ابنای بشر با خون برّه خدا یا عیسی شسته شده است.

1.png

 

آلبوم تصویری خلقت, زمان, واقعیت- بخش سوم

منبع: تریسی آر توایمن

14

15

16

17

18

19

20